تو رامن چشم درراهم

اگر افتادی مهم نیست , به شرطی که موقع بلندشدن چیزی از زمین برداری

 
سال نو مبارک

امسال می خواهم توی وبلاگم  برای عمو نوروز پیغام بگذارم . میدونم که میاد و میخونه . میدونم که همه فرشته های عرش هم میخونن . پس هرکدوم زودتر بخوننش پیغام من زودتر برای برآورده شدن در صف انتظار قرار میگیره .

خدایا،

به خاطر همه روزهائی که نافرمانی کردم و منو بخشیدی ممنونم 

به خاطر همه روزهائی که فرمانبردار بودم و منو پاداش دادی ممنونم

به خاطر همه هدایائی که خواستم و دادی ممنونم

به خاطر همه هدایائی که نخواستم و دادی ممنونم

خدایا به خاطر سلامتی، شادکامی و خوشبختی که به من عطا کرده ای ممنونم .

خدایا ،‌میشه ساده بپرسم ؟

میشه امسال در لحظه ای که به فرمان تو عرشیان به انتظار رسیدن بهار ایستاده اند درلحظه ای که زیباترین سیاره خلقتت از کنار ستاره خورشید،‌ شاهکار خلقتت عبور می کند ،،،،،‌فقط در همون ۱ لحظه به خاطر عظمت زیبائی این لحظه که از خودتوست

منو ببخشی؟

۱۳۸۵/۱۲/۲۹


پيام هاي ديگران () | ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

اگه نبخشم چیزی میشه؟؟؟؟

 نمی دونم چرا ولی همش دلم می خواد نبخشم . اونقدر که حاضرم به خاطر این حس انتقام به خودم هم آسیب بزنم . دارم اینجا می نویسم که یادم باشه ¤ یادم باشه که زندگی ۱ قصه است که از هر صفحه که رد شدم دیگه نباید بهش برگردم مگر اینکه ۱ نکته جالبی توش باشه که بخوام فقط دوباره از روش بخونم . من الان نمی خواهم دیگه از روی این صفحات آخر بخونم ولی ... این کتاب جلوی من بازه ومن همش دارم بهش نگاه می کنم .


پيام هاي ديگران () | ٢۱ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

رويای شبانه

بياامشب به دنبالم مراباخود به رويا بر
به دنيائي پرازآبي زپهنايش به بالا بر
درآن پهناي پهناور توعشقي را نشانم ده
توعرشي را توفرشي را توياري نو نشانم ده
مرادرسرزميني نوبه حال خود رهايم كن
توياري نو شو و من را زتنهائي توپيداكن
بيا باهم درآن دنيا مثال دوتن شيدا
گذاريم سر به سر باهم به روي سينه فردا
براي شادي جانها بشوئيم تن به هر آبي
براي عشق فرداها بنوشيم از مي جامي
بيا امشب به دنبالم كه من تنهاي تنهايم
بيا اينجا كه بي يارم كه مشتاق تو دلدارم
بيا بامن به دريا زن مرا باخودبه رويا بر
مراازاين تن خاكي جدا باخود به فردا بر


۱۳۸۱/۱/۲


پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

مستانه

زسودای رخت آخر گذشتم
زبی مهری عشقت درشگفتم
تودرجانم حلول و خانه کردی
زجای خالی تو درشگفتم
شبی درشامگاه عشق و مستی
تورفتی از دلم من در شگفتم
رهاشد جان من از باده تو
ازاين باده پرستی در شگفتم
تمام جان من در جام دستت
تهی شد ناگهان وه در شگفتم
تو در ميخانه بودی من نديدم
ازاين حس تماشا در شگفتم

۱۳۷۸/۹/۸



پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

بدرود

من از اين بازي تقدير ازاين نيرنگ و اين تزوير چه بيزارم
ازاين دردوغم و محنت ازاين دنياي دردآور چه بيزارم
من اينك در غروب دردناكي كه با تك كوله بار خود عجين است
چه بي فردا از آغوش افق ها چشم برمي دارم
من اينك دراين صحراي بي پايان شمارش هاي رويا را به پايان مي برم
اما
دلم تنها جدا از اين همه غمها به اميد غمي ديگر
به روياي تو دلبسته
چگونه گويمش آخر كه روياي تو بي فرداست
كه اين عشق دل افروزت سراسر خود غم افروزست
چگونه گويمش آخر
كه عشق من زبانم را نمي فهمد
اگر گويم كه حرف آخر دنيا
فقط
بدرود و بدرود است


۱۳۷۴/۶/۲۲


پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

مردانگی

 

روزگار ديگري خواهد رسيد

پاسخت را ميدهد اين روزگار

مشت سختي مي زند دست زمان

بر سرو سيماي اين نامردمان

مرد نامردي كه مردي را فقط

در ظواهر مي نماياند كه بس

من ازاو دارم نشان عمر خويش

داده ام عمر و جواني را به پيش

داده من را بر پر باد فنا

برده دل را پس نمي آرد , خدا

او به من داده همه جوروجفا

هم نكرده لحظه اي مهرو وفا

۱۳۸۲/۷/۱۲


پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

علی گويان عشقم

بسوي آسمان آبي عشق
گشايم بال و پر چون ساقي عشق
همه شورم زسرتاپا زعشقت
خودم مجنونم و ليلي ز عشقت
بيا چون ساغر مي پر شد از مي
منم ساغر، منم ساقی ، منم می
زسوز عشق تو سوزم شب و روز
علی گويان، علی گويان، به هرروز
پرم بشکسته و بالم به خون است
که آن رويا زپشت شيشه ، چون است
دراين رويای آبی چون تو آئی
دگر شيشه نباشد ، چون بيائی

۱۳۷۷/۱۱/۱۴

 


پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

دلبرانه

گفته بودم چو بيائی چو بمانی
چو مرا يک لحظه از غم برهانی
چو لبم بوسه زده دست به مويم بكشانی
چو تنم تنگ در آغوش گرفته و ستائی
گفته بودم چو بمانی مرد اين خانه خالی
من تو را تا دم آخر بنوازم بستايم
به تمام آروزها برسانم برسانم
گفته بودم چو بيائی به هوای ديدنم
من تو راتنگ بگيرم به ميان سينه ام
بنوازم سر تو سينه تو صورت تو
من ببوسم لب تو آب شوم در تن تو
گفته بودم چوبيائی چو بمانی
چو شوی تو مرد اين خانه خالی
من شوم سوگلی نازوعزيزت
عشوه ريزت غمزه ساز دلفريبت
گفته بودم چو بيائی چو بخواهی
توشوی ساکن اين سينه خالی
توشوی محرم اين خواب خيالی
من شوم عاشق اين مرد فراری

۱۳۸۱/۸/۷


پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

بی تو هرگز

  به شوق ديدن رويت نديدم

كسي را اين چنين مشتاق هرگز

براي بودنت اينگونه بي تاب

كسي را اين چنين بي خواب هرگز

به گاه آمدن هر لحظه درتاب

نديدم مثل خود ، در مانده هرگز

براي دل سپردن ديده بودي

كسي را اين چنين ديوانه هرگز؟

مرا بايد ببيني وقت رفتن

كه بي تو من بمانم ، بي تو هرگز

براي ماندنت پيك دعائي

فرستاده كسي اينگونه هرگز؟

۱۳۸۲/۸/۱۲


پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

عاشقانه

بيا تا سر گذارم روي آن پهناي ناب شانه هايت
ببوسم سينه پهن قشنگ دلربايت
ببويم بوي گرد خستگي را
تماشايت كنم تا قعر چشمان نگاهت
بيا تا من بگيرم دست گرم سبزه رنگت
نوازش سر درهم بر موي تارت
ببوسم گوشه لب هاي گرمت
تماشايت كنم هنگام خوابت
بسازم خنده بر لب هاي نازت


بيا من اين چنين در انتظارم
كه اينجا آخرين كاري كه ماندست
تحمل كردن دوري يار است


۱۳۸۲/۲/۱۴


پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

تصمیم گرفتم به مطالب آرشیو دوباره سری بزنم و تعدادی را به صورت گلچین دوباره در صفحه اصلی بگذارم . شاید خونده باشیدشون . اما اگه نخونده باشید امیدوارم از خوندشون لذت ببرید. از تاریخ آخر مطلب مشخص میشه که متعلق به چه زمانی است.


پيام هاي ديگران () | ٥ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

از کتاب شما عظيم تراز آنی هستيد که می انديشيد

هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد ، متر را دور قلبش می گذارد نه دور سرش .

((نورمن وینسنت پیل))


پيام هاي ديگران () | ۳ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

سد منجيل

صبح چون قرار نبود سر کار برم از کله سحر بیدار بودم . میدونید که همیشه کارها برعکسه. خلاصه تا ساعت ۸ زورکی خودمو توی خونه مشغول کردم . آخر سر دیدم نمیشه . شال و کلاه کردم رفتم رشت !!!!!! ( می خواستم برنج هامو هم بیارم ) موقع برگشتن توی منجیل چند تا عکس از پشت سد گرفتم . میگذارم شما هم ببینید . جای همه اونهایی که دوست دارن خالی ...


پيام هاي ديگران () | ۳ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

توجه ۱ نکته !!

ازاین به بعد مطالب وعکس هایی که از خودم است بدون ذکر نام منبع درج خواهد شد (کماکان مثل سابق) . اما می خواهم مطالب و عکس هایی را که به نظرم جالب است با ذکر نام منبع نیز در وبلاگم قرار دهم . پس هرجا دیدید منبع ندارد ..... خوب خودمم دیگه .


پيام هاي ديگران () | ۳ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

کوری که عصا کش کور دگر شد!

امشب کلی فکر فکر کردم . به تصاویر زیادی فکر کردم . دیدم خودم رفتم وسط ۱ دریای طوفانی بدون اینکه شنا بلد باشم خواستم به ۱ نفر کمک کنم . حالا اون شنا بلد نبود و منم که بلد نبودم ببینید چه صحنه جالبی میشه. هی من روی سر اون سوار میشم که نجات پیدا کنم ، هی اون میره روی سر من سوار میشه . جفتمون اون قدر آب خوردیم که دیگه هدف اول مون یادمون رفته حالا فقط دنبال ۱ راهیم که این دل درد لعنتی رو ساکت کنیم . وقتی این جمله ها رو می نوشتم خودم به خنده افتادم . می دونید چرا؟ یاد تمام روزهائی افتادم که می تونستیم با هم به این صحنه بخندیم ولی همش دعوامون شد. حالا که از اون دریای طوفانی بیرون اومدم و پایم به خشکی رسیده می بینم که زندگی همش خنده داره فقط نمی فهم چرا ما درگیرش که هستیم خندمون نمی گیره ؟


پيام هاي ديگران () | ٢ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

از کتاب شما عظيم تراز آنی هستيد که می انديشيد

درهای بهشت و دوزخ به هم چسبیده اند . شیطان فقط از در دوزخ می تواند بگذرد و  فرشته فقط از در بهشت .

اما آدم از هر در که دلش بخواهد می تواند وارد شود.


پيام هاي ديگران () | ٢ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

ماهی ها عاشق می شوند

به نظر شما اینا دارن یواشکی چی میگن؟ (عکس رو از اینترنت گرفتم)


پيام هاي ديگران () | ۱ اسفند ۱۳۸٥ :ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته