تو رامن چشم درراهم

اگر افتادی مهم نیست , به شرطی که موقع بلندشدن چیزی از زمین برداری

 
آرزوهای سفيد دو انسان

 

 

 و امروز ، ۱۱ ماه گذشت.
  
 به سادگيِ همه روزهائی كه گذشته
 
 است.
 
و چه آسان ، بی آنكه از آسمان ، برفی
  
ببارد،  
 
تمام آرزوهايمان در زيرِ بهمنِ يك  
 
برفِ سفيد و سنگين  ،
 
 
 آرام خوابيد.
 
۶/۱۰/۱۳۸۴


پيام هاي ديگران () | ٦ دی ۱۳۸٤ :ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

و دوباره برخواهم خاست

گمان مي كردم كه با يلدا خواهم آمد و دوباره نو خواهم شد . متولد شدم , اما دوباره مردم . اين تولد سودي نداشت مگر يك سود , كه مرا براي يك مردن عظيم , جاني دوباره بخشيد . مي گويند با مردن دوباره متولد مي شويم , در دنيائي جديد و من به جان خويش ديدم كه جانم را گرفتند و مرا با آنكه مرده بودم ,‌ بر استواري پاهايم استوار كردند و به دنياي جديد راهنمائي كردند .

اينجا ديگر تو نيستي , من هم نيستم , ديگر از همه آنچه كه بود هم خبري نيست  و اكنون من پس از يك گريه طولاني ,‌ به بلنداي نفس هايم ,‌  چون كودكي ضعيف , از درون اين تن ناتوان و خسته , متولد گشته ام . دنياي جديد را مي شناسم . همان دنياي قديمي است . همان كه در ذهن من ترسيم بود . اما از لحظه تولد , ديگر تو نيستي و من نيز خواهان تو نيستم . هر بار كه از زمين برخاسته ام آموخته ام كه در گذشته زندگي نكنم . هر بار آموخته ام كه درد زمين خوردن,  كوتاه است . هربار ديده ام كه زندگي مرا با خود به سرزميني جديد برده است.  اما هرگز نياموخته ام كه زمين خوردن جزئي از اين بازي زندگي است . هربار به دنبال مقصرم . اما باز هم مي دانم كه مقصري نيست . چون همه ما بي آنكه بخواهيم اسير اين بازي تلخ و دردناكيم . گاه چنان شيرين است كه هرگز از ياد نخواهيم برد و باقي چنان تلخ است كه حاضريم جان را بدهيم و نچشيم.

اگر روزي از اين دنيا رفتم , خواهم پرسيد كه چرا همه آنچه را كه در تقدير ما نوشتند بدست خويش بر ما اجرا كردند؟ چرا روزگار تقدير, بر ما چنان كرد كه ما نفهميديم از كجا و با چه عشقي به زمين آمديم و به وقت رفتن تنها بار ما, نفرتي عظيم بودكه هميشه در سينه پرورانده بوديم .

 ۶/۱۰/۱۳۸۴

 


پيام هاي ديگران () | ٦ دی ۱۳۸٤ :ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته