*صفحه نخست پرشین بلاگ*
*بایگانی وبلاگ من*
*نامه برقی به من*
نویسنده وبلاگ ---
لینک ها
تو را من چشم در راهم (آدرس جدید وبلاگ) میدونی چندمین نفری هستی که به من سر میزنی؟
مرید عشق
آسمان توام
بوران
ساده مثل آب
قمار عاشقانه
آمار های متنوع از بازدیدکنددگان وبلاگ 
خروجی وبلاگ
لوگو دونی
پروردگارا
در ميدان نابرابري , مرا وادار به تماشا كرده اي . مرا وادار به تحمل كرده اي . مرا وادار به سكوت كرده اي . خدايا , براي چه؟
اين حداقل حقي است كه دارم. مي خواهم بدانم , براي چه؟
مي دانم آخرين جوابي كه خواهي داد اين است :
خود كرده را تدبير نيست
اما
مگرجز اين است كه اراده و خواست تودر همه جا محقق است. مگرجز اين است كه هر چه دارم و هرچه ندارم از اراده توست.
مگر جز اين است كه تو بر همه چيز آگاهي.
پس از من ناآگاه , از من بي توان , از من بي اراده , چه تقصيري بزرگ تر از همه اين ناتواني هاست .
مي دانم ,كه اگر بخواهم , مي توانم , همه تقصيرها را برگردن بگيرم بي آنكه به درگاهت بيايم . ولي مگر آخرين پناهگاه من درگاه تو نيست, مگر تو آخرين آرامش بخش در اين دنيا نيستي, مگر تو تنها قادر توانا نيستي؟
مگر تو مرا نپذيري, من چه هستم ؟ مگر تو مرا نگاه نكني, من كه هستم ؟
خدايا لااقل به صدايم گوش مي كني , وقتي كه حتي از سر عجز, از سر تقصير , به درگاهت مي آيم . اين تقصيرها به گردن من است , مي دانم , اما بهانه اي براي حرف زدن با توست, بهانه اي براي يافتن تكيه گاهست , بهانه ايست براي آرام كردن اين جان خسته .
مي دانم كه تو ,
مهرباني , زيبائي , توانائي , دانائي , قادري , رحيمي, حكيمي , شنوائي , بينائي , .....
من در حد اين درك اندك كه به من داده اي تو را كه بزرگ تريني, مي فهمم . مي دانم كه مرا خوب مي فهمي , خوب مي بيني . مي دانم كه راه مرا مي شناسي , پس كمك كن كه آخرين ياري ده من , فقط توئي .
مرا آرام , صبور, دانا , توانا , رحيم و با شفقت كن
كه من اين روزها به همه آنچه كه گفتم , كه نه , به بيشتر از آن
هم نيازمندم .
۳۱/۱/۱۳۸۴
پيام هاي ديگران () | ۳۱ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

هرروز بيشتر از ديروز در برابر چشمانم ميرقصي . نمي دانم كه آنجا بدنبال چه هستي و آيا آنچه را كه مي خواهي من مي توانم براي تو داشته باشم يا نه , ولي هرچه هست من تو را مي بينم . هرروز بيشتر از روز قبل عطر مهربانيت را به مشامم ميرساني . هرروز بيشتر از ديروز در از دست دادن تو حسرت مي خورم . هرروز بيشتر از ديروز.
ديروز كه گذشت ,, اما ,,, امروز را از دست نخواهم داد .
از فردا هيچ نمي دانم . از همه آنچه كه خواهند داد يا خواهند گرفت . اما,,,,,,,,,,,,,,,,
امروز را ازدست نخواهم داد . براي خنداندنم, براي آرام كردنم ,براي پرشور كردنم , تو توانائي . مي دانم كه از همه آنچه كه برايم ميسازي شايد نتوانم حتي ,,, ذره اي ,,,, براي تو بسازم اما قدر همه آنچه را برايم انجام مي دهي مي دانم . من همه آنچه را كه مي كني مي بينم ,حس مي كنم و قدر مي دانم .
28/1/1384
پيام هاي ديگران () | ٢۸ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٤:۳۳ ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

عاقبت باران خواهد باريد , آخر آسمان چشمانم ابري است .
عاقبت باران خواهد باريد , آخر آسمان دلم ابري است .
عاقبت باران خواهد باريد , آخر آسمان قلبم ابري است .
من خواهم گريست , آخر دلم تنگ است . دلتنگ روزهائي هستم كه از دست رفته و و روزهايي كه خواهد آمد , اما , از من نخواهد بود.
براي همه آنچه كه از دست داده ام دلگيرم , غمگينم و گريان .
براي همه آنچه كه توان داشتنش را داشتم , اما ندارم نيز, غمگينم.
هنوز در حسرت روزهاي رفته از لذت امروز بي نصيبم .
هنوز نياموخته ام كه زندگي يعني امروز .
كه ديروز يعني مرگ و فردا يعني وهم.
هنوز نياموخته ام كه بايد در بازي اين گردون , حريف خود باشم نه حريف مردم .
هنوز نمي دانم كه فرصت كم و سرعت زندگي بسيار است .
هنوز نمي دانم كه مرا كجا خواهد برد اما......
اما , فقط يك چيز مي دانم , كه زندگي يعني عشق .
كه عشق ,,, بزرگ ترين نشانه زندگي است .
كه عشق ,,,گران ترين هديه اي است كه خداوند بخشيده است .
كه عشق ,,, موج گرم زيستن , در طوفان سرد ناملايمات است .
عشق يعني زندگي .
۲۴/۱/۱۳۸۴
پيام هاي ديگران () | ٢٧ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٦:٥٩ ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

براي من تو اولين تصوير صبحي و هرروز آخرين تصوير شب
عزيزترين عزيزي و صميمي ترين احساس
زيباترين صورتي و مهربان ترين سيرت
آرام ترين باراني و سفيد ترين برف
لطيف ترين بهاري و سبز ترين تابستان
براي من تو عاشقانه ترين پائيزي و گرم ترين زمستان
پرنور ترين ستاره اي و روشن ترين ماه
ارغواني ترين زنبقي و خوشبوترين مريم
براي من در تمام لحظه ها پررنگي و رنگين كماني
۲۷/۱/۱۳۸۴
پيام هاي ديگران () | ٢٧ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٥:٠۸ ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

بر تنم تاخته اي
در دلم ساخته اي
بر لبم نشانده اي
رنگ پر رنگ غزل
در سراي خانه ام
در بهار سينه ام
بر درخت شور من
تو همه شكوفه اي
تو تمام يك بهار
در دل بهارمي
من زتو سروده ام
اي شكوفه بنفش
بهر تو سروده ام
اي تمام يك نفس
من درخت سبز ناز
تو پرنده اي و ساز
از نواي ساز تو
رنگ زرد من شود
سبز سبز سبز سبز
از صداي بال تو
بيد ساكت دلم
لرزه آيدش قشنگ
من به ياد ساز تو
پر بگيرم از زمين
گرچه ريشه داده ام
در سراسر زمين
شب به ياد ياد تو
لحظه لحظه, پر تپش
رقص باد و نسترن
ناز ماه و ابر شب
جاي گرم خاليت
در كنار جاي من
گرچه دلخورم ولي ..........
حس گرم دست تو
بر تن سفيد من
نقش چشم مست تو
در ميان چشم من
بوي ناب پيكرت
بر تمام رخت من
لحظه لحظه, حس تو
در ميان حس من
يك نواي دلنشين
سازد از حضور تو
در ميان ذهن من
من تورا به لحظه اي
گيرمت ميان خويش
گرچه غائبي ولي
حاضري تو پيش من
۲۴/۱/۱۳۸۴
پيام هاي ديگران () | ٢٧ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٢:۱٧ ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

مرا لبريز ميسازي از عشق, از شور, از شادي . مرا سرريز ميسازي , از آهنگي آرام و دلنشين ,كه سازش ,,,,,, به دست توست .گوئي اين ساز را نوازنده اي است خستگي ناپذير . مي خواهم برايت بنوازم , همه آنچه را كه برروي يك كاغذ ميتوان نواخت .
چشمانت را براي اين آفريده است تا تمام يك احساس را, از دريچه زيباي قهوه اي رنگش به جريان اندازي . دستانت را براي اين آفريده است تا تمام حسي را كه ميتواني, به گرمي منتقل كني . صدايت رابراي اين آفريده است تا طنين آرام و محكمش , آرامش بخشد . شانه هايت را براي اين آفريده است تا تكيه گاهي آرام و مطمئن باشد . قامتت را براي اين آفريده است تا سايه اش فضاي يك عشق را تلطيف كند . قلبت را براي اين آفريده است تا عشق در آن لانه كند وازگرماي اين لانه , تو لانه خالي ديگري را گرم كني . تورابراي اين آفريده است تا من با تو تمام دنيا را تجربه كنم . دنيا, يعني تمام تو ,كه از زيباترين مخلوقات خدائي ,كه از مهربان ترين , با احساس ترين و شيرين ترين مخلوقات خدائي . من از تو ,همه تو را دوست دارم .
۲۱/۱/۱۳۸۴
پيام هاي ديگران () | ٢٤ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٢:٠۱ ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

من در حال رفتنم و تو مرا از راهي كه كه رفته ام بر نگردان . از تو مي خواهم كه از دور مراقبم باشي تا برنگردم . مي خواهم دعا كني تا من برنگردم
مي خواهم بروم و تو مرا از اين راهي كه هر قدم از تو دورتر ميشوم برنگردان . گام هايم را نلرزان . بگذار تا در راهي كه رفته ام ثابت قدم بمانم.
۱۵/۱/۸۴
پيام هاي ديگران () | ۱٥ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ۱۱:۳٦ ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

دلتنگ لحظه اي براي دوست داشتنم ,
دلتنگ لحظه اي براي دوست داشته شدن ,
دلتنگ يك عشقم , دلتنگ يك احساس , يك دوست .
دلتنگ , براي خودم , براي احساسم ,براي زندگيم .
در آروزي لحظه اي هستم كه عشق در سرسراي سينه ام خانه كند .
عشقي , واقعي ! هميشگي ! جاوداني !
در آرزوي رسيدن آن لحظه , ديگر لحظه شماري نخواهم كرد .
امسال فقط صبر خواهم كرد, نظاره خواهم كرد و ساكت خواهم ماند .
وقتش كه رسيد , خودش مرا صدا خواهد زد .
14/1/1384
پيام هاي ديگران () | ۱٥ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ۱۱:۳٥ ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

