تو رامن چشم درراهم

اگر افتادی مهم نیست , به شرطی که موقع بلندشدن چیزی از زمین برداری

 
به تنها پروردگار جهان

پروردگارا

در ميدان نابرابري , مرا وادار به تماشا كرده اي . مرا وادار به تحمل كرده اي . مرا وادار به سكوت كرده اي . خدايا , براي چه؟

اين حداقل حقي است كه دارم. مي خواهم بدانم , براي چه؟

مي دانم آخرين جوابي كه خواهي داد اين است :

 

 

خود كرده را تدبير نيست

 

 

اما

مگرجز اين است كه اراده و خواست تودر همه جا محقق است. مگرجز اين است كه هر چه دارم و هرچه ندارم از اراده توست.

مگر جز اين است كه تو بر همه چيز آگاهي.

پس از من ناآگاه , از من بي توان , از من بي اراده , چه تقصيري بزرگ تر از همه اين ناتواني هاست .

مي دانم ,كه اگر بخواهم , مي توانم , همه تقصيرها را برگردن بگيرم بي آنكه به درگاهت بيايم . ولي مگر آخرين پناهگاه من درگاه تو نيست, مگر تو آخرين آرامش بخش در اين دنيا نيستي, مگر تو تنها قادر توانا نيستي؟

مگر تو مرا نپذيري, من چه هستم ؟ مگر تو مرا  نگاه نكني, من كه هستم ؟

خدايا لااقل به صدايم گوش مي كني , وقتي كه  حتي از سر عجز, از سر تقصير , به درگاهت مي آيم . اين تقصيرها به گردن من است , مي دانم , اما بهانه اي براي حرف زدن با توست, بهانه اي براي يافتن تكيه گاهست , بهانه ايست براي آرام كردن اين جان خسته .

مي دانم كه تو ,

مهرباني , زيبائي , توانائي , دانائي , قادري , رحيمي, حكيمي , شنوائي , بينائي ‌, .....

من در حد اين درك اندك كه به من داده اي تو را كه بزرگ تريني, مي فهمم . مي دانم كه مرا خوب مي فهمي , خوب مي بيني . مي دانم كه راه مرا مي شناسي , پس كمك كن كه آخرين ياري ده من ,‌ فقط توئي .

 

 

مرا آرام , صبور, دانا ,‌ توانا ,‌ رحيم و با شفقت كن

 

كه من اين روزها به همه آنچه كه گفتم , كه نه ,‌ به بيشتر از آن

 

هم نيازمندم .

 

 

۳۱/۱/۱۳۸۴

 


پيام هاي ديگران () | ۳۱ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

قدردانی

هرروز بيشتر از ديروز در برابر چشمانم ميرقصي . نمي دانم كه آنجا بدنبال چه هستي و آيا آنچه را كه مي خواهي من مي توانم براي تو داشته باشم يا نه , ولي هرچه هست من تو را مي بينم . هرروز بيشتر از روز قبل عطر مهربانيت را به مشامم ميرساني . هرروز بيشتر از ديروز در از دست دادن تو حسرت مي خورم  . هرروز بيشتر از ديروز.

ديروز كه گذشت ,, اما ,,, امروز را از دست نخواهم داد .

از فردا هيچ نمي دانم . از همه آنچه كه خواهند داد يا خواهند گرفت . اما,,,,,,,,,,,,,,,,

امروز را ازدست نخواهم داد . براي خنداندنم, براي آرام كردنم ,براي پرشور كردنم , تو توانائي . مي دانم كه از همه آنچه كه برايم ميسازي شايد نتوانم حتي ,,, ذره اي ,,,,‌ براي تو بسازم  اما قدر همه آنچه را  برايم انجام مي دهي مي دانم . من همه آنچه را كه مي كني مي بينم ,حس مي كنم و قدر مي دانم .

28/1/1384

 


پيام هاي ديگران () | ٢۸ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

عشق يعنی زندگی

عاقبت باران خواهد باريد , آخر آسمان چشمانم ابري است .

عاقبت باران خواهد باريد , آخر آسمان دلم ابري است .

عاقبت باران خواهد باريد , آخر آسمان قلبم ابري است .

من خواهم گريست , آخر دلم تنگ است . دلتنگ روزهائي هستم كه از دست رفته و و روزهايي كه خواهد آمد , اما , از من نخواهد بود.

براي همه آنچه كه از دست داده ام دلگيرم , غمگينم و گريان .

براي همه آنچه كه توان داشتنش را داشتم , اما ندارم نيز, غمگينم.

هنوز در حسرت روزهاي رفته از لذت امروز بي نصيبم .

هنوز نياموخته ام كه زندگي يعني امروز .

كه ديروز يعني مرگ و فردا يعني وهم.

هنوز نياموخته ام كه بايد در بازي اين گردون , حريف خود باشم نه حريف مردم .

هنوز نمي دانم كه فرصت كم و سرعت زندگي بسيار است .

هنوز نمي دانم كه مرا كجا خواهد برد اما......

اما , فقط يك چيز مي دانم , كه زندگي يعني عشق .

كه عشق ,,, بزرگ ترين نشانه زندگي است .

كه عشق ,,,گران ترين هديه اي است كه خداوند بخشيده است .

كه عشق ,,, موج گرم زيستن , در طوفان سرد ناملايمات است .

 

عشق يعني زندگي .

۲۴/۱/۱۳۸۴


پيام هاي ديگران () | ٢٧ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

پررنگ ترين رنگين کمانی

براي من تو اولين تصوير صبحي و هرروز آخرين تصوير شب

عزيزترين  عزيزي  و صميمي ترين احساس

زيباترين صورتي و مهربان ترين سيرت

آرام ترين باراني و سفيد ترين برف

لطيف ترين بهاري و سبز ترين تابستان

 

 

براي من تو عاشقانه ترين پائيزي و گرم ترين زمستان

 

 

پرنور ترين ستاره اي و روشن ترين ماه

ارغواني ترين زنبقي  و خوشبوترين مريم

 

براي من در تمام لحظه ها پررنگي و رنگين كماني

 

 ای هم رنگ عشق

 

۲۷/۱/۱۳۸۴

 

 


پيام هاي ديگران () | ٢٧ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

غائب هميشه حاضر

بر تنم تاخته اي

در دلم ساخته اي

بر لبم نشانده اي

رنگ  پر رنگ غزل

 

در سراي خانه ام

در بهار سينه ام

بر درخت شور من

تو همه شكوفه اي

 

تو تمام يك بهار

در دل بهارمي

 

من زتو سروده ام

اي شكوفه بنفش

بهر تو سروده ام

اي تمام يك نفس

 

من درخت سبز ناز

تو پرنده اي و ساز

از نواي ساز تو

رنگ زرد من شود

سبز سبز سبز سبز

 

از صداي بال تو

بيد ساكت دلم

لرزه آيدش قشنگ

 

من به ياد ساز تو

پر بگيرم از زمين

گرچه ريشه داده ام

در سراسر زمين

 

شب به ياد ياد تو

لحظه لحظه, پر تپش

رقص باد و نسترن

ناز ماه و ابر شب

جاي گرم خاليت

در كنار جاي من

 

 

گرچه دلخورم ولي ..........

 

 

حس گرم دست تو

بر تن سفيد من

نقش چشم مست تو

در ميان چشم من

بوي ناب پيكرت

بر تمام رخت من

لحظه لحظه, حس تو

در ميان حس من

يك نواي دلنشين

سازد از حضور تو

در ميان ذهن من

 

من تورا به لحظه اي

گيرمت ميان خويش

گرچه غائبي ولي

حاضري تو پيش من

 

 ۲۴/۱/۱۳۸۴

 


پيام هاي ديگران () | ٢٧ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

برای ارغوانی ترين رنگ عشق

مرا لبريز ميسازي از عشق, از شور, از شادي . مرا سرريز ميسازي , از آهنگي آرام و دلنشين ,كه سازش ,,,,,,    به دست توست .گوئي اين ساز را نوازنده اي است خستگي ناپذير . مي خواهم برايت بنوازم , همه آنچه را كه برروي يك كاغذ ميتوان نواخت .

چشمانت را براي اين آفريده است تا  تمام يك احساس را, از دريچه زيباي قهوه اي رنگش به جريان اندازي . دستانت را براي اين آفريده است تا تمام حسي را كه ميتواني, به گرمي منتقل كني . صدايت رابراي اين آفريده است تا طنين آرام و محكمش , آرامش بخشد . شانه هايت را براي اين آفريده است تا تكيه گاهي آرام و مطمئن باشد . قامتت را براي اين آفريده است تا سايه اش فضاي يك عشق را تلطيف كند . قلبت را براي اين آفريده است تا عشق در آن لانه كند وازگرماي اين لانه , تو لانه خالي ديگري را گرم كني . تورابراي اين آفريده است تا من با تو تمام دنيا را تجربه كنم . دنيا, يعني تمام تو ,كه از زيباترين مخلوقات خدائي ,كه از مهربان ترين , با احساس ترين و شيرين ترين مخلوقات خدائي . من از تو ,همه تو را دوست دارم .

۲۱/۱/۱۳۸۴

 

 


پيام هاي ديگران () | ٢٤ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

کمک کن تا بروم

من در حال رفتنم و تو مرا از راهي كه كه رفته ام بر نگردان . از تو مي خواهم كه  از دور مراقبم باشي تا برنگردم . مي خواهم دعا كني تا من برنگردم

 مي خواهم بروم و تو مرا از اين راهي كه هر قدم از تو دورتر ميشوم برنگردان . گام هايم را نلرزان . بگذار تا در راهي كه رفته ام ثابت قدم بمانم.

۱۵/۱/۸۴ 


پيام هاي ديگران () | ۱٥ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

دلتنگم

دلتنگ لحظه اي براي دوست داشتنم ,

دلتنگ لحظه اي براي دوست داشته شدن ,

دلتنگ يك عشقم , دلتنگ يك احساس , يك دوست .

دلتنگ , براي خودم , براي احساسم ,براي زندگيم .

در آروزي لحظه اي هستم كه عشق در سرسراي سينه ام خانه كند .

عشقي , واقعي ! هميشگي ! جاوداني !

در آرزوي رسيدن آن لحظه , ديگر لحظه شماري نخواهم كرد .

امسال فقط صبر خواهم كرد, نظاره خواهم كرد و ساكت خواهم ماند .

وقتش كه رسيد , خودش مرا صدا خواهد زد .

14/1/1384

 


پيام هاي ديگران () | ۱٥ فروردین ۱۳۸٤ :ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته