تو رامن چشم درراهم

اگر افتادی مهم نیست , به شرطی که موقع بلندشدن چیزی از زمین برداری

 
از تو سپاسگزارم

سپاس خداوندي را كه مرا آفريد , در خلقت من گذشت را آفريد , عشق را و دوستي را آفريد . سپاس خداوندي را كه در خلقت من دقت كرد . مرا به سختي يك سنگ , اما نرم , آفريد . سپاس خداوندي را كه به من آموخت او را فراموش نكنم حتي به وقت سرپيچي, حتي به وقت نافرماني .

سپاس خداوندي را كه به من آموخت دنيا , آزمون بزرگي است به قيمت همه نفس هاي عمر . آموخت مرا در اين آزمون تنها نخواهد گذاشت . آموخت پاسخ سوالهائي را كه نمي دانم گاهي , به من نشان خواهد داد. آموخت كه اگر پاسخي را نمي دانم ننشينم , بدنبالش بگردم تا ببينم كه پاسخ در وجود خودم از قبل نهاده شده است.

سپاس خداوندي را كه خنديدن را, اشك ريختن را , دعا كردن, خواستن , توانستن و زيستن را به زيبائي به من آموخت و در من به وديعه نهاد .

سپاس خدائي را كه خالق اين جسم است كه خالق اين روح است كه خالق اين شادي است .

سپاس خدائي را كه امروز هم به من مجال زيستن داد تا بتوانم فرصتي براي جبران لحظه هاي بي خبري داشته باشم .

خدايا كمك كن تا تمام ثانيه هائي را كه از تو بي خبر بوده و هستم , تمام خطاهايم را جبران كنم . خدايا تو نبخشي كه ببخشد كه من فقط به هنگام خواهش و دعا به عرش تو مي انديشم.

۲۴/۱۲/۱۳۸۳


پيام هاي ديگران () | ٢٤ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

سيب

آفتاب ,گرم تابيد , باران , نرم باريد , خاك , تورا بوسيد و تو از شاخه يك درخت سيب روئيدي , جوانه زدي , برگ دادي , قد كشيدي شكوفه دادي ,گل كردي و سيب شدي . آفتاب ,گرم تابيد , باران , نرم باريد و اين بار, تو بر خاك بوسه زدي .كودك آرام آمد , سيب را از خاك برداشت , بر آستين كشيد و بر دهان برد .

او , تمام عشقي را كه از طبيعت به سيب رسيده بود بلعيد . 

آرزو مي كنم هميشه بزرگ ترين سهم عشق را از دنيا تو ببلعی.

۱۸/۱۲/۱۳۸۳

 

 


پيام هاي ديگران () | ٢۳ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

دير می رسی حتی اگر بيائی

باتوهستم

 

باتوكه مرا سالهاست رنجانده اي.

 

اكنون برو , وقت رفتن فرارسيده و روزهاي زيبائي كه درانتظارشان بوده ام هرگز نرسيده اند . از من دور شو , فاصله بگير ,  بگذار تنها بمانم  , ديگر از تنها ماندني كه سالها برسرم گذشته نمي هراسم اگرچه با تو بودن هم كم از تنهائي نداشت.

از من بگذر ,  دور شو, فاصله بگير , تورا بر گوشه خاطرات زندگيم حك كرده ام و مي خواهم با روياي سالهاي جواني ام ,  فقط در رويا زندگي كنم. مي خواهم با عشقي كه از شورو حرارتش فقط من سوختم وداع كنم .با عشقي كه نه فقط دل , كه سر تا پا راسوزاند ,  با عشقي كه آب و گلش را خودم با دستانم گرفتم  , بر چرخ كوزه گري زندگيم نشاندم  , به تنهائي چرخ را چرخاندم و دستانم را به نرمي بر پيكره اين عشق گلي كشيدم تا مبادا تركي بر چهره اش بنشيند. سالها اين پيكره را بر چرخ زندگي چرخاندم  , آرام ساختم تا با شور و حراراتش مرا گرم سازد .كار كه تمام شد ,  عشق را به زيبائي از چرخ برداشتم  , بر مركز قلبم نهادم , تا گرمم كند , درانتظار گرمائي از تو بودم اما فقط گرماي دستان خودم را بر آن حس مي كردم . بر پيكرش خاك نشست ,ترك خورد و تو حتي به ديدنش هم نيامدي . سالهاست كه چرخ كوزه گري از چرخش ايستاده ,كوزه عشق من خالي از همه چيز, درون سينه من منتظر ايستاده و اكنون از ايستادن خسته و عظم رفتن كرده است . منتظر نمي ماند, از ماندن بيزار گشته و از تو هم .

 

دير مي رسي حتي اگر بيائي .

 

او رفته و تو فقط جاي آن عشق را در سينه من خواهي يافت. اورا به گوشه ذهنم سپردم تا برايم به پاس روزهاي زندگيم پاس دارد . نه به ياد تو ,كه به ياد خودم و به ياد عشقم .

هرگز مرا فراموش نخواهي كرد, مي دانم , چون من عادت پررنگ زندگي تو بوده ام و تو از جاي خالي من مثال كوزه عشقي كه گفتم سالها منتظر خواهي ماند

بي آنكه كسي را بيابي و يا كسي به ديدنت بيايد.

17/12/1383

 

 


پيام هاي ديگران () | ٢۳ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

برای خودم

با تو هستم با اراده و اختيار خودم هستم با تو هستم با شادي با كسي كه هرگز نديدم به خود رحم كند با كسي كه هرگز نديدم خود را دوست داشته باشد با توهستم با تو عزيز دل من با دلم هستم با خودم با روحم با جانم با جسمم با چشمهايم با اشك هايم با لبخندها و اخم هايم با همه وجود خودم هستم  . براي اولين بار مي خواهم فقط براي خودم بنويسم از خودم بنالم اما نمي دانم چه بگويم از خودم به خودم چگونه شكايت كنم چگونه خودم را از اين مهلكه نجات دهم چگونه دراين دادگاه از خودم دفاع كنم چگونه خودم را تبرئه كنم در حاليكه در سرتاسر اين دنيا در تمام روزهاي زندگيم هيچ كس به اندازه خودم در حق من بدي نكرده است چگونه از خودم بنالم وقتي مي دانم كه حق همان چيزي است كه برسرم آمده كه سزاوار همه آنچه كه بر سرم آمده هستم گرچه شايد حق من از ازل اين نبوده اما مي دانم كه امروز درراهي ايستاده ام كه خود انتخاب كرده ام .

 دوراه داري

يا ادامه دهي

يا برگردي

اگر رفتي ديگر هرگز شكايت نكن

اگر برگشتي ديگر هرگز نرو

هنوز فرصت داري هنوز خورشيد در ميانه آسمان به انتظار تصميم تو ايستاده است هنوز كوهها نور را پنهان نكرده اند هنوز هوا روشن است و تو اگر بدنبال نور هستي هنوز فانوسي در برابرت به بزرگي يك خورشيد ايستاده است .

چه مي كني؟

مي روي ؟ يا مي ماني ؟

خورشيد نور را از خود دارد و ماه از خورشيد

اگر روزها در روياي شبانه هستي بدان كه شب انعكاس نور است نه خود نور

اگر تصميم گرفتي آگاه باش كه شب وقتي استراحت است نه تصميم !

22/12/1383

 


پيام هاي ديگران () | ٢٢ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

به سفيدی برف

اين سفيد ترين مطلبي است كه مي خواهم بنويسم , اين پر مطلب ترين متني است كه مي خواهم بنويسم 0 همه آنچه كه در زير است تمام چيزهائي است كه تو در اين ده سال به من داده اي و همه آن كارهائي است كه برايم كرده اي. مي دانم شايد اگر بخواني , متهم به بي انصافي شوم , اما ....

اگر تو بخواهي از من بنويسي , ديگر مرا متهم نمي كني0 من امروز مي نويسم و تو فردا كه نبودم خواهي خواند0 همه كارهائي كه تو برايم كرده اي و همه آنچه را كه من نيز براي تو كرده ام0

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و همه اينها يعنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   هــــــــــــــــــــــــــــــــــيـــــــــــــــــــــــــــچ

22/12/1383

 


پيام هاي ديگران () | ٢٢ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

خداوندا

به انتظار بزرگ ترين كمك از سوي پروردگار اين روز باراني نشسته ام . كمك كن تا به نرمي باران بمانم , كمك كن  ,كه من از تو نخواهم از كه بخواهم؟ كمك كن كه وقتي از اين مرحله گذشتم باز عشق از سينه من گذر كند , كمك كن تا امروز اين درد را تحمل كنم  ,كمك كن اشك هايم را كمتر خرج كنم كمك كن صدايم نلرزد , چشمانم منتظر نماند , صدايم نسوزد , كمك كن ,كه من اين روزها بيشتر به درگاهت آمده ام. مي دانم كه منتظر درخواست من ننشسته اي , تو بي خواست من هم اجابت مي كني .خدايا , من اگر تو رانداشتم چه مي كردم , از كه مي خواستم تا بي هيچ منتي مرا اجابت كند ,كه را صدا مي زدم كه قبل از صداي من , جوابم را داده باشد. خداوندا , تو چنان مرا محكم  نگه داشته اي كه من فشار اين تكيه گاه را حس مي كنم . مرا رها نكن حتي اگر فراموشت كردم , مرا صدا كن حتي اگر صدايت نكردم  , مرا حفظ كن حتي اگر در حفظ ياد تو كوتاهي كردم . مي دانم كه عظمت و كرم تو چيزي فراتر از خواهش هاي من است .تو از هرچه برايم مقدر كرده اي امروز فقط خوب هايش را به زمين بفرست و يا مرا طاقت تحمل سختي هايش را عطا كن .

19/12/1383

 


پيام هاي ديگران () | ٢٠ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

امروز بارانی است

براي امروز,كه زيباست ,كه باراني است ,كه ابري است ,كه من با ديدن تو شادترم ,كه من با شنيدن تو آرام ترم , خدا را سپاس مي گويم.

 

براي اين حس پررنگ , براي اين حس خوش بو , براي اين حس زيبا , خدا را سپاس مي گويم0

 

از طبيعت , تا من, راهي به كوتاهي يك نفس است, يك دم و يك بازدم ومن امروز با هرنفس, در طبيعت , به دنبال يك نسيم , در جستجوي يك بهار , در آرزوي يك دوست به تماشا نشسته ام . مي دانم كه مي آئي , حتي اگرامروز هم نيائي . اما خواهي آمد ومن ازپشت پنجره طبيعت,به تماشاي آمدنت ايستاده ام . به گاه رسيدن , كمي آرام قدم بردار , مي خواهم آمدنت را به زيبائي در قاب چشمانم ترسيم كنم و به آرامي در جائي از ذهنم حفظ نمايم. مي خواهم بدانم بركجاي اين كوچه قدم نهاده اي , مي خواهم بدانم از كدام سوي اين كوچه گذشته اي , مي خواهم بدانم , تا در لحظه هاي تنهائي , تصوير اين خاطره را در ميان چشمانم براي خويش تكرار كنم .

 15/12/83

 


پيام هاي ديگران () | ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

برای شكر خداوند

براي زيستن هميشه وقت هست و چه وقتي زيباتر از امروز .

براي شكر كردن, براي صدا كردن, براي سپاس گفتن و براي صحبت با تو, هميشه وقت كم است . مي دانم كه مي داني كه اين خصلت آدميزاد است , مي دانم كه مي داني, اينجا , روي اين كره خاكي , براي همه چيز وقت هست و فقط براي تو وقت كم است و اين نشانه بزرگي تو و كوچكي ماست .

مي دانم كه تو از همه چيز آگاهي , بر همه چيز مسلطي و هر تغييري در هر تقديري به دست توست . مي دانم كه امروز را به زيبائي برايم ساخته اي و به اميد اين خواهم بود كه فردايم را نيز به زيبائي خودت برايم بسازي .

خداوندا مي دانم كه مي بيني , مي شنوي و از اين همه بي توجهي من به تو, برمن مي خندي , مي دانم كه مي داني من هرگز عظمت تو را درك نكرده ام ,  ولي , به هنگام پاداش,  از كرم  خويش بر من پاداش ده  و به هنگام جزا , از رحمت خود جزايم ده .

مرا هميشه بنگر و از توجهت به من دريغ مكن كه من از همه محتاج ترم.

9/12/1383

 


پيام هاي ديگران () | ٩ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

خداحافظ

مي خواهم از همه چيزهائي كه مرابه ياد تو مي اندازد بگريزم بگريزم و بگريزم0

مي خواهم صدايت را فراموش كنم نگاهت را فراموش كنم خنده هايت اخمهايت همه را فراموش كنم مي خواهم قلبم را بفشارم تا ديگر به ياد تو مرا نلرزاند مي خواهم همه اين سختيها را به جان بخرم تا ديگر سختي با توبودن بر من تحميل نشود . مي خواهم به كمك خويش بشتابم و دستانم را بگيرم و از اين گودال بي انتها خارج سازم مي خواهم در تمام لحظه هائي كه به ياد تو ميافتم خودم را صدا زنم و از تصوير تو دور سازم مي خواهم به خودم كمك كنم ! مي دانم كه عاقبت من پيروزم مي دانم كه عاقبت من مي مانم و خودم كه بر فراز اين قله , فاتحانه ايستاده ايم .

بايد تمام احساسي را كه روزي براي تو خرج كردم ,تمام رودخانه عشقي را كه به سوي كوير تو جاري ساختم, دوباره پيدا كنم و همه را به  سرچشمه بازگردانم . من مولد اين عشقم پس ميتوانم .

خاك دشت خشك تو ,هرگز سبز نشد وتمام سبزه زارش همه , سراب بود . من از قله اين كوه , فاتحانه به تو خواهم نگريست , به تو كه نه , به خودم , كه در پايان اين قصه , شاهزاده عشق توانست روح خويش را از دست اين ديو پليد سيرت نجات دهد.

من مي دانم كه در قصه ما , من هستم و تو هرگز نبودي . پس حذف نقشي كه هرگز نبوده , قصه اين عشق افلاطوني را طوفاني نخواهد كرد0

4/12/83

 


پيام هاي ديگران () | ٤ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

بهاری در زمستان

در سرماي سرد بي برف يك زمستان , چنان گرم گشتم ,,,,,كه برف باريد0

و چه برفي . چنان باريد كه گوئي خستگي سالها را بر زمين گذاشت .

و اكنون در سرماي گرم همان سال , باران لطيف يك بهار زيبا , باريدن گرفته است ! نمي دانم چرا آسمان گيج است چه ديده و يا آن بالا چه شنيده .

خورشيد از پشت ابرها بيرون آمده ,

بركوهها برف نشسته

و برزمين ردپاي باران0

اكنون با تو هستم . تو كه مرا وادار ساختي تا دوباره بنويسم . تا دوباره حس گرم بودن را در سينه خويش جاري كنم . اگر توانستي دنيا را آرام كني مرا نيز كه جزئي از اين خلقتم آرام خواهي كرد0

4/12/83

 


پيام هاي ديگران () | ٤ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

بی پناه

براي تو كه در آروزي بهشتي , براي تو كه در ابتداي يك راه بي انتهائي , براي تو , تو كه دوست من بوده اي و هستي و خواهي بود, من ,,,,,    دافعه اي بزرگ در سينه دارم .

در ميدان رقابت خير و شر , من مانده ام , بي هيچ پناهي ! و خود را در پناه نيزه اين دو ,,,  پناه داده ام! چه پناهگاه امني !!!!!! 

۲۷/۱۱/۸۳


پيام هاي ديگران () | ۳ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

می دانم که سخت است

نه تاب ماندن دارم نه پاي رفتن نه  ناي جنگ دارم نه حال بزم.

امروز چنان تهي مانده ام از زندگي كه هيچ چيز جز چادر سياه يك شب مرا آرام نخواهد كرد.

من كتاب ناآرام  خويش را از حفظ مي دانم و تو كه جلد براق آن را ديده بودي متحير و خشمگين از اين گزينش به چه ميانديشي؟

ميدانم كه هر صفحه اش كه نه , كه هر خطش كه هر جمله و هر كلامش هزار فرسنگ با كلام بعدي اش متفاوت است و تو را خسته تر از آني كه هستي خواهد ساخت .

براي من به ثبات رسيدن بسيار سخت است و اين جنگ سنگين در تمام لحظه هاي من جاري است0

براي تو كه خسته اي , اينجا , آنهم امروز , ماوا نخواهد بود .!!

براي حفظ لحظه هاي شاد مرا اندكي رها كن ! بگذار تا به خود بنگرم و بفهمم كه چه كرده ام . كمي دورتر ازاين آتش افروخته , بمان و فقط بنگر ,,,آرام بمان ,,نه دستت را بياور ,,نه پايت را پس بكش.

اندكي كه ماندي راهي خواهيم يافت تا تو آرام شوي و من آرام .

۲۷/۱۱/۸۳

 


پيام هاي ديگران () | ۳ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

عشق

امروز مي نويسم تا هميشه به ياد داشته باشم كه تو برايم چه كرده اي و فردا نگوئي كه به ياد ندارم۰ امروز مي نويسم تا به ياد اين موج گرم زيبا, كه در سينه من جاري است, لحظه اي را براي تو ثبت كرده باشم . امروز مي نويسم تا هميشه به ياد امروز, اين خطوط را بخوانم ,لحظه اي بيانديشم ,گرماي اين حس را لمس كنم و لبخند زنان چشمانم را براي تكرار خاطرات زيباي اين حس ببندم . تو آرام و سريع در جاي خويش خزيدي, لحظه اي بعد, با نگاهي آرام ,با لبخندي براق و با دستانی گرم , دستانم را به خويش خواندي . مانده بودم ,,,,,, بگيرم يا پس زنم ,,,,,,در حال پس زدن , ,,,,,,,,,   دستانت را گرفتم ,,,,,,,, از گرفتن شاد گشتم , از پس ندادن شاد گشتم اما,,,,,,,, غمي سنگين ترازخود اين حس در سينه ام نشست و من , متحير به گمان اينكه اشتباه كرده ام تو رارنجاندم ۰

امروز مي دانم كه گوئي اين غم ,,,,,, عشق است!

۲۴/۱۱/۸۳

 


پيام هاي ديگران () | ۳ اسفند ۱۳۸۳ :ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته