تو رامن چشم درراهم

اگر افتادی مهم نیست , به شرطی که موقع بلندشدن چیزی از زمین برداری

 
تمناي عاجزانه

خدايا بارها مراامتحان كرده اي و من هميشه سرافكنده بودم پس چرا آزموده را باز هم ميازمائي
مرا آرامشي ده تا زير بار سنگين اين روزها تاب آورم
مرا بخششي عطا فرما مرا اميدي آرزوئي
مرا اجابت دعائي اجابت دعائي اجابت دعائـــــــــــــــي
خدايا بار الها خداوندا
به پاس اين همه نعمت كه دادي به پاس اين همه خلقت به پاس اين همه نيكي به پاس اين همه رحمت به پاس اين همه بنده به پاس اين خداي خوب به پاس برف و بارانت به پاس رحمت نابت به پاس اين زمين و خاك به پاس لطف و احسانت به پاس بندگان خوب به پاس كودكان پاك
خداوندا خدايا بار الها
ترا از جان صدا كردم بداني كه من اين يك دعا را از تودارم كه هربار اين صدارا بهر اين خواهش به درگاهت فرستادم خداوندا خداوندا خدايا
تو خود حافظ شدي تا لحظه آخر زجانش من او را تا واپسين لحظه ز درگاه تو مي خواهم خدايا
خدايا اي خداوندا براي خاطر اين قلب بي طاقت براي خاطر اين روح ناآرام تو اين تك خواهش تكراري من را اجابت كن كه من
جز درگه رحمان اين خالق به جاي ديگري ره در ندارم
خداوندا به نام پاك مولود درون كعبه مكه
خداوندا بنام پاك مولود درون كعبه مكه
تواين هم نام آن حق را ببخشايش زغم فارغ كن و دردش بكاها
خداوندا دوباره جان به اوبخش و دراين دنيا نگهدار
من اورا از تو مي خواهم دراين دنيا نگهدارش كه من از بندگان تو فقط اورا زجان خويش دوست تر دارم تو داني بهتر از هرزنده دردنيا كه من بانام زيبايش دراين دنيا دگر جزاو به چيز ديگري هرگز نيانديشم
من اورااز تو ميخواهم خدايا
دراين دنيا فقط او را به من بخشا خدايا
دلم رانشكن ارچه من شكستم عهد و پيمان را ميان خالق و مخلوق
ولي تو خالقي و راحمي و عادلي
خداوندا تو را من التماسي عاجزانه دارمت كين خواهشم را عاقبت خواني به ((آري)) اي خداي خالق دنيا


پيام هاي ديگران () | ۸ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

آستانه رهائي

در آستانه ام اي مرز رهائي تنها و ساكتم اينجا، درآستانه ام۰ ديگر نه خواهشي مانده و نه آرزوئي ۰ ديگر تورفته اي اي روياي جاويد۰ درآستانه ام۰ درابتداي سكونم و درمتن يك سكوت۰ اينجا چنان متحيرم از بازي زمان كزلحظه ها دگر خبري جز گذشت نيست۰ درياي سينه ام چنان پرتلاطم است كز موجهاي مواجش تخته سنگي هم امان نيست۰ اينجا نه ساحلي مانده و نه كرانه اي ۰ اينجا سكون نسبي يك قرن عاشقي است ۰ديگر نمي تپد اين سينه از عاشقي ۰
درآستانه ام ودرآستانه يك مرز ناشناس يك حس گنگ و منگ درآستانه توفقي ثابت و ماندگار ۰ اكنون ديگر اميد رهائي عبث شده ديگر اميد نشستن كنار تو دركوچه باغ جواني محو شده۰
اكنون تو هستي و من و يك قرن آرزو
اما تو آنطرف به تحرك و من اين طرف ، به تماشا نشسته ام۰
يك خواب بوده اي وچه شيرين است خواب تو و چنان تلخ است لحظه بيداري كه اميدم همه خواب است تا لحظه مرگ۰

” درآخر جهان جائي نشسته ام باز منتظر درآرزوي روياي راستين عشق
اگر آمدي تنها بيا كه من خود يك جهان شورم در آن دم
فقط بنشين و بنگر كه احساسم چگونه در تن اين قلب عاشق بي صدا مرده است “
۱۲/۴/۱۳۷۹


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

رويا

اگر يك شب به خواب من بيائي
به دنيائي من آن رويا نبخشم
اگر يك دم كنار من بيائي
من آن يك دم به صدها دم نبخشم
چو روزي را كنارت سر كنم من
قروني را به آن روزم نبخشم
به اين دنيا و آن سقف كبودش
تو را بربيكران ها هم نبخشم


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

تيمار

درون شهر خاموش دل من
تو نور شمعي و پروانه هم من
توجادوي وفا من داستانش
تو گلزار صفا من بوستانش
شبي بر پشت بام عشق گشتي
به صحن سينه قلبم نشستي
ز روي سادگي دانت بدادم
به بال زخمي ات تيمار دادم
تو از روي جفا قلبم ربودي
جهيدي بر لب بام و پريدي


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

نم

زندگي براي من به زيبائي نــم بيرون يك كوزه است
اما
اگر اين كوزه شكسته باشد
آيا نمي بر چهره اش مي نشيند؟


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

بدرود

من از اين بازي تقدير ازاين نيرنگ و اين تزوير چه بيزارم
ازاين دردوغم و محنت ازاين دنياي دردآور چه بيزارم
من اينك در غروب دردناكي كه با تك كوله بار خود عجين است
چه بي فردا از آغوش افق ها چشم برمي دارم
من اينك دراين صحراي بي پايان شمارش هاي رويا را به پايان مي برم
اما
دلم تنها جدا از اين همه غمها به اميد غمي ديگر
به روياي تو دلبسته
چگونه گويمش آخر كه روياي تو بي فرداست
كه اين عشق دل افروزت سراسر خود غم افروزست
چگونه گويمش آخر
كه عشق من زبانم را نمي فهمد
اگر گويم كه حرف آخر دنيا
فقط
بدرود و بدرود است
۲۲/۶/۱۳۷۴


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

دوبيتي

برايت مي نويسم يك دوبيتي
كه توعشق مني هرجاكه هستي
به شام وبلخ وايران ياكه هرجا
توگرباشي هنوز عشق من استي
۱۹/۱۲/۱۳۷۷


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

لبريز

پرم از حس دلتنگي
پرم از حس تنهائي
بدنبال نويدي نو
اميد و آرزوئي نو
غريبم هر كجاهستم
اسيرم هر كجاهستم
اسير بنـد تقديرم
زتقديرم به زنجيرم
۱۳/۱۱/۱۳۸۰


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

فرياد

مرا آتش مزن ديگر
مرا آتش مزن ديگر
برو از شهر ويرانم
برو از قلب ويرانم
مراباخودرهايم كن
رهايم كن رهايم كن
۱۸/۱۱/۱۳۷۹


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

يارب

يارب مددي فرما اين قافله تنها
اينگونه دراين صحرا يارب تو رها منما
مابنده درگاهيم دلخسته و محتاجيم
بررحمت و احسانت محتاجم و محتاجيم
يارب تو سرآغازي تو آخر آغازي
دراين كره خاكي تك ساز پر از سازي
ماخسته و تنهائيم قرباني دنيائيم
ازمال و منال وجاه ازهرسه گريزانيم
يارب مددي فرما اين آدم بي فردا
اينگونه دراين دنيا يارب تو رهامنما
يارب تورهايم كن از نوتو صدايم كن
درگوش من ياغي تو زمزمه حق كن
من خسته و تنهايم آزرده ز دنيايم
دراين كره خاكي غمناكم و تنهايم
يارب مددي فرما اين شادي بي فردا
اينگونه دراين دنيا يارب تو رهامنما
۳۰/۲/۱۳۸۱


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

روياي شبانه

بياامشب به دنبالم مراباخود به رويا بر
به دنيائي پرازآبي زپهنايش به بالا بر
درآن پهناي پهناور توعشقي را نشانم ده
توعرشي را توفرشي را توياري نو نشانم ده
مرادرسرزميني نوبه حال خود رهايم كن
توياري نو شو و من را زتنهائي توپيداكن
بيا باهم درآن دنيا مثال دوتن شيدا
گذاريم سر به سر باهم به روي سينه فردا
براي شادي جانها بشوئيم تن به هر آبي
براي عشق فرداها بنوشيم از مي جامي
بيا امشب به دنبالم كه من تنهاي تنهايم
بيا اينجا كه بي يارم كه مشتاق تو دلدارم
بيا بامن به دريا زن مرا باخودبه رويا بر
مراازاين تن خاكي جدا باخود به فردا بر
۲/۱/۱۳۸۱


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

مستانه

زسودای رخت آخر گذشتم
زبی مهری عشقت درشگفتم
تودرجانم حلول و خانه کردی
زجای خالی تو درشگفتم
شبی درشامگاه عشق و مستی
تورفتی از دلم من در شگفتم
رهاشد جان من از باده تو
ازاين باده پرستی در شگفتم
تمام جان من در جام دستت
تهی شد ناگهان وه در شگفتم
تو در ميخانه بودی من نديدم
ازاين حس تماشا در شگفتم
۸/۹/۱۳۷۸


پيام هاي ديگران () | ۱ بهمن ۱۳۸۱ :ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته