تو رامن چشم درراهم

اگر افتادی مهم نیست , به شرطی که موقع بلندشدن چیزی از زمین برداری

 
من باور دارم ...

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز
به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

 

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد
هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد
و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

 

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد
حتى در دورترین فاصله‌ها.
عشق واقعى نیز همین طور است.

 

من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم
که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

 

من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد
تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

 

من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را
با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم
زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

 

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم،
صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.

 

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،
او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

 

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را
در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد،
صرفنظر از پیامدهاى آن.

 

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى
و درماندگى به ما ضربه بزنند،
به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.

 

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم
حق دارم که عصبانى باشم امّا
این به من این حق را نمى‌دهد که
ظالم و بیرحم باشم.

 

من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم
و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد
تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

 

من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم،
گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

 

من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد
دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

 

من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى
برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند
امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

 

من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم،
زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

 

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند
و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

 

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت
توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم
تغییر یابد.

 

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند
براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

 

من باور دارم ...
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم
خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


 

«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»

نقل از وبلاگ یکی از دوستان 

 


پيام هاي ديگران () | ۱٤ تیر ۱۳۸٧ :ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

چه بهانه ای بهتر از خود تو ؟

برای دوست داشتن چه بهانه ای بهتر از این که دوست داشتنی هستی ؟ روزها میگذرند و من بیش از پیش گرمای مهر تو را در سینه خود حس میکنم . از پس روزهای تلخ , همیشه احساس قوی تری به تو پیدا میکنم و در این بین مهربانی و صبوری تو , قوی ترین جاذبه وجودی ات , امید را در من زنده نگه میدارد .

لحظات شیرین حضور تو  در دقایق زندگی من , صورت جدیدی است پر رنگ تر از همیشه و سعی تو برای این حضور رنگارنگ , اجر این زحمت را چندین برابر کرده است .ارزش همه دقایق با تو بودن را میدانم ، معنی همه دقایقی را که در کنارمی می فهمم ، ...................... و همه آنچه را که باید بدانم نیز .

دوستت دارم

و از حضور این حس در وجودم لذت میبرم . تو ،‌در زندگی من تولدی و من عاشق این تولدم . لذت حضور این حس را از من نگیر .

چهارشنبه ۵ تیر ١٣٨٧

 


پيام هاي ديگران () | ٥ تیر ۱۳۸٧ :ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

قربانی

سالهاست نقش قربانی را بازی کردم . این نقش بسیار خسته کننده و نفرت انگیزه . هرگز لذت نبردم از نقشم . شاید فقط برای جلب کمی محبت مدام به ایفای این نقش پرداختم . اما امروز فهمیده ام که هرگز کسی به قربانی رحم نمیکند . قربانی محکوم به فناست و اگر خود نخواهد یاری دهنده ای بجز خود نخواهد داشت .

چند روزی است که سنگ شده ام  ومی خواهم که باز هم سنگ بمانم چراکه ظالم پایدار تر است و نقشش قوی تر. فکر میکردم برنده ها کسانی هستند که پایدارترند اکنون بر این باورم که برنده کسی است که در بهترین دقایق جنگ به سرعت از آنجا بگریزد .

نیروهایم را از دست داده ام . دچار بحران هویت شده ام . حتی نمیدانم چه بودم و چه هستم . چونان ابری تنها در آسمانی آبی و داغ محکوم به فنا شده ام . نه میتوانم ببارم نه سایه باشم نه بخار شوم . بهترین راه فرار است . از خودم که نمیتوانم فرار کنم ولی از تو میتوانم .

خوبی و بخشش که از حد بگذرد مردم گمان بد کنند

 

دوشنبه 20 خرداد 1387 ساعت 22:30


پيام هاي ديگران () | ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ :ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

یه بغض بزرگ توی گلوی من خونه کرده

واسه همین برای تو جا نیست


پيام هاي ديگران () | ٩ خرداد ۱۳۸٧ :ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

پنج شنبه

امروز پنج شنبه بود . خیلی ها رفته بودند گردش من هم رفته بودم . خیلی خوش گذشت . ناراحتگریه

میگن در هر اتفاقی که میفته همیشه اون حالت بهترین حالت بوده و میتونسته بدتر از اون هم بشه . پس خدایا متشکرم که بهترین حالت امروز همین بود که نشونم دادی ولی خدایا ممنون میشم دیگه برای من اینطوری قرار تفریح و گردش ننویسی .

به هر کی زنگ زدم هنوز بیرون بود . فرحزاد بودند تجریش بودند پارک بودند منهم با یه عالمه تنهایی و غصه خونه بودم .

مرسی . شب و روزت بخیر .


پيام هاي ديگران () | ٩ خرداد ۱۳۸٧ :ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

باز ابری است این شب تاریک تنهایی من

دوباره این دختر کم طاقت یا شایدم پرطاقت ولی خسته ، گریان شده . میدونم چی شده . نمیخواد حتی با من هم حرف بزنه . میگه همش طرف تو رو میگیرم . آروم نمیشه با من لج کرده با تو لج کرده از همه بدتر با خودش لج کرده . از من طلبکاره . طلب همه چی داره . داره منو میزنه جیغ میکشه اشک میریزه قهر میکنه توی دلم رو داره چنگ میزنه . چرا باید من همیشه به دلم بدهکار باشم ؟ حوصله هیچی ندارم .

حرمت همه چی از بین رفته

احترام و حریم همه چی از بین رفته

شک و تردید همه جا رو گرفته

تمام تصاویری که پنهونشون کرده بودم که از جلوی چشمم رد نشن الان داره رژه میرن

منه بدبخت ،‌شدم عین آتیش زیر خاکستر ،‌با یه حرکت دلم شعله ور میشه ،‌همه خشم هام اون زیر پنهون شدن . من خودم خیال میکنم که فریاد زدم و خاموش شدم ولی دروغه هربار داره بهم ثابت میشه که هیچی عوض نشده .

دیگه باید و نباید معنی نداره برام دیگه خوب و بد دوری و نزدیکی احساس و عاطفه خشم و نفرت هیچی و هیچی برام با هم فرقی ندارند .

حالم از این وبلاگ داره به هم میخوره شده غم نامه مصیبت نامه

بعضی شبها آسمان تاریک است و ستاره ها درخشان و من شاد

بعضی شبها آسمان تاریک است و ستاره ها خاموش و من شاد

بعضی شبها همه چیز سر جاشه ولی دنیای ذهن من طوفانیه و اون شب ها تمام دنیا برام جهنم میشه بعضی شبها دلم از درد واقعا میسوزه و من اون شبها تمام وجودم این سوز رو حس می کنه

اگر به خودم کمک نکنم از دست هیچکسی کاری برنمیاد

مریض شدم عاشق آزار خودم شدم میخوام هزار بار به هرچی که نباید ،‌نگاه کنم ،‌حسابی خودم رو اذیت کنم بلکه این مرض شفا پیدا کنه .

لطفا اگر اینو میخونید و لجتون درمیاد واسم پی ام نذارید نه دلداری میخوام نه تحسین و نه تحقیر

 

 


پيام هاي ديگران () | ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ :ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

عکس کودک درون من !


  
این شادی کوچولویه منه . کودک درونمه . دوستش دارم یه عالمه .
از این عکس خیلی خوشم اومد حس کردم انگار خودم هستم که دارم یواشکی به دنیا سرک میکشم .


پيام هاي ديگران () | ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ :ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

مانده در راه

با تو خلوتی نداشتم جز یک دنیای خیالی بزرگ به وسعت همه خلقت . این دنیای بزرگ بدون تو خلوتگهی است اندوهگین . با تو در تمام این دنیای واقعی اشتراکی نداشتم و با اینکه میدانستم ، باور نداشتم . ولی اکنون باور کرده ام که اندک اشتراکی را هم که در یک دنیای مجازی داشته ایم دیگر ندارم . پدرم همیشه میگفت همه پولها را در یک جا نگذارید تا اگر اتفاقی افتاد همه سرمایه اتان را از دست ندهید . من با احساسی که همه اش را برای تو سپرده کرده ام چه کنم ؟ تلخی یک رابطه وقتی است که همدیگر را باور نداشته باشیم . نه می توانم سپرده ام را پس گیرم و بروم نه میتوانم این همه آشفتگی را از خود ببینم . تو بگو چه کنم ؟ دیروز , امروز را در آینه فردایش دیده بودم . ندیده بودم ؟ نگفته بودم که بیراهه ای است و مقصدی نیست ؟ تو گوش نکردی , من چرا به خود ایمان نداشتم ؟ چرا ایمانم را به هوای عشق تو بر باد دادم ؟ امروز در مسیری خشک و سوزان تنها ایستاده ام . راهنمای این سفر دل را برد و رفت و من از دلتنگی این عشق فقط گریانم .

۶ اسفند ۸۶ ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه شامگاه


پيام هاي ديگران () | ٦ اسفند ۱۳۸٦ :ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

من بی رخ دوست بس غمینم

دلگیر و حزین و دل پریشم

من درپی عشق خسته هستم

این عشق کجا بود و ندیدم ؟

۶ اسفند ۸۶ ساعت ۱۹ و ۲۵ دقیقه غروب


پيام هاي ديگران () | ٦ اسفند ۱۳۸٦ :ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

من با تو قرار نتوانم کرد

دل بی تو مرا رها نخواهد کرد

گر چهره من نیک تما شا بکنی

اشکی است که هر لحظه رها نتوان کرد

دل بی تو صبوری نتواند

دل با تو قرار هم نتوان کرد

اندر خم این کوچه بن بست

یارب تو بگو پس که چه باید کرد

۶ اسفند ۸۶ ساعت ۱۹ و ۲۰ دقیقه شامگاه


پيام هاي ديگران () | ٦ اسفند ۱۳۸٦ :ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

دلم میخواد تموم بشه واسه همیشه

یه روزهایی توی دنیا هستند که مال ما نیستند . روزهایی که من توش بیدار میشم زنده هستم نفس میکشم ولی برای اون روز من رویایی پیش بینی نشده است . گاهی آدم میخواد و میتونه تغییرش بده گاهی می خواد و نمیتونه گاهی هم نمی خواد ولی میتونه تغییر بده .

من امروز نه می خوام نه میتونم نه میگذارم که تغییر بکنه . امروز همش هوای دلم ابریه . موندم چرا همش از جاده سنگلاخ رد میشم ! یعنی چشمم نمیبینه یا عقلم نمیرسه ؟

شده تا حالا از دست خودتونم خسته باشید ؟ از دست خودم خسته شدم . برم به کی بگم ؟ اصلا برم چی بگم ؟ بگم خود کرده را تدبیر هست ؟ که بشنوم نخیر نیست !

هرچقدر تکرار می کنم بدتر میشم وقتی هم که ساکتم و تکراری نیست بازم فرقی نداره .

این زمان چیه که باید بگذره تا درست بشه؟ اصلا چقدر باید بگذره تا درست بشه ؟ این همه زمان کافی نبوده تا یه آدم از همه جا بریده رو آروم کنه ؟

یه روزهایی وقتی طلوع رو میدیدم بارون رو میدیدم یه مورچه وقتی یه پر کاه به دهنش بود و میبرد وقتی توی جوی آب صدای قلپ قلپ آب شنیده میشد ساعت ها انرژی داشتم .

الان هر اتفاقی هم که میفته فقط دوست دارم تماشا کنم و سکوت . منتظرم یه روزی همه این سکوت و تماشا هم تموم بشه راحت بشم .

موقع رفتن امیدوارم دیگه شاد باشم .


پيام هاي ديگران () | ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

پراکنده هایی از وبلاگ دوستان

تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده!

هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن

قلبت را خالی نگه دار

اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد

------------------------------------------------------

جیرجیرک به خرس گفت :

دوستت دارم

 خرس گفت:

حالا وقت خواب زمستانی است !

من بهار برمیگردم و با هم صحبت می کنیم !

و رفت

خرس از کجا میدانست که عمر جیرجیرک تنها ۳ روز است ؟

--------------------------------------------------------


روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا كنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به كنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

------------------------------------------------------

برای باور کردن افراد....هرگز به حرفها تکیه نکن....زیرا فراموش خواهند شد....هرگز به چشمها بسنده نکن...زیرا تغییر خواهند کرد....تنها... اعمال انسانها هستند که قابل استناد و توجه اند. و در آخر....لحظات زندگی ات را با کسی بگذران که نه الزاماْ هم درد تو....بلکه.....هم شأن تو باشد !!!

------------------------------------------------------


پيام هاي ديگران () | ۱٩ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

تولدم مبارک

امروز تولدمه . مثل سالهای دور خیلی هیجان زده نیستم ولی خوب راستش حس خوبی دارم تا الان ولی از بقیه روز خبر ندارم . نمی دونم به خاطر اینه که محدوده سنی ام داره تغییر می کنه یا به خاطر اینه که جنگ اعصاب داشتم که خیلی امروز اونطور که باید خوشحال نیستم .

ولی خوب امروز مهم ترین روز زندگی منه . چه منو دوست داشته باشند چه نداشته باشند ، مهم اینه که من خودم رو دوست داشته باشم . خیلی وقته خودم رو دوست نداشتم یادم رفه چیکار باید بکنم . ولی فکر کنم تمرین و توجه چاره کاره . اگر خواستید برام دعا کنید ،‌آرامش یادتون نره ، من فقط یک کم آرامش می خوام و خوشحالی .

این هم یک کیک برای تولدم. دنیای غیر واقعی نت یه جورایی خنده داره . عکس کیک بگذاریم و بگیم بفرمایید نوش جان !!!!!!!!!


پيام هاي ديگران () | ۱٦ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

نامردی رو چه طوری مینویسن که همه آدم های دنیا با هر زبانی که دارن بازم بتونن بفهمن ؟

کامله نه ؟

خوبه


پيام هاي ديگران () | ۱٢ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

تا حالا شده جای دست یا سر کسی که دوستش دارید از روی عشق روی دیوار خونتون مونده باشه ولی اثرش توی قلبتون نفرت باشه؟

چه طوری میشه یه آدم چند نفر رو دوست داشته باشه ؟ چه طوری میشه من تو رو دوست داشته باشم ولی زندگیم رو با دیگران قسمت کنم ؟ چه طوری میشه آدمیزاد اینقدر توانا باشه؟!

دوست داشتن دیگه به نظرم مسخره میاد . یه چیزی ساختن برای سالهای اول زندگی که آدم رو سرکار باشه .


پيام هاي ديگران () | ۱٢ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

میگم مهموناتون یخ نکنن داره برف میاد ! بیچاره ها یه سری امشب دعوتن یه سری فردا شب ؟


پيام هاي ديگران () | ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته


 

میگم راستی حالت خوبه ؟ خوش میگذره ؟ حال کردی دیروز باهات قهر کردم یا به قولی کات کردم ،‌تو هم امروز سر فرصت بدون دغدغه رسیدی به کارهات . عالی بود نه ؟ خرید بکنی خونه رو سروسامان بدی ، آذین ببندین !!!!! حالا اگر با من قرار داشتی لابد سرکار باید میرفتی رئیست بعد از این همه روز مرخصی گیر داده بود بری سر کار  خودتو نشون بدی !  مامانت از همه بدتر جواب مامانت رو چی میدادی . ناهار رو بگو که لابد میخواستن بقیه هم بیان و کمک کنن توی بقیه کارهای این جشنی که همش ۲ نفر قراره بیان!!!!!!!!!!!

آره میدونم اینها همه تخیلاته منه ، واقعیت که نداره بابا . منم که سابقه دارم و خیالاتی . پس حرفهای من تخیلیه نه علمی!!!

از شنبه نمی تونستی واسه پنج شنبه ات بگی کار داری یانه ! چهارشنبه هم باز نمی تونستی بگی واسه پنج شنبه کار داری یا نه ! بابا خوب خر فهم شدم هم حال منو نداری هم کسی باهات کار داره که مثل چی ازش وحشت داری . این که دیگه اینهمه طفره رفتن نداشت . اینهمه کار کرده بودی که جیگره منو له کرده بود اینهمه حرف زده بودی که منو آتیش زده بود اینم روی قبلی ها نمی مردم که . خر فهم شدم .

یادت باشه توی مهمونی از ۲ نفر بیشتر بیان همه رو به من مدیونی چون منو خر اعظم فرض کردی .

معنی رفاقت اینه که طرف مقابلتون اجازه داره هرکاری بکنه هر حرفی بزنه هرچی رو میخواد پنهون کنه عوضش شما باید واسه همه کارتون دلیل موجه داشته باشید واسه اتفاقات صد سال پیش هم هر از گاهی مورد سوال و جواب قرار بگیرین زمان حال که باشه طلبتون . اگر گوشی تلفن زنگ بزنه شما باید بگین کی بود ولی ایشون حق دارن با این که قول دادن گوشیشون رو خاموش کنن به قولشون که عمل نکنن هیچ زرت و زرت هم صداش دربیاد و به شما بگن هیس!!!! خوب بابا خفه میشیم . فهمیدم دیگه اونی که باید خفه باشه منم .

میدونی الان ازت نفرت دارم ؟

۱۳۸۶/۱۱/۱۱


پيام هاي ديگران () | ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

میشه بری ؟ بسه دیگه .

-----------------------------

نترس باهات کاری ندارم . واسه همین داری ادامه میدی ؟ میترسی تلافی کنم ؟ خیال می کنی نمی فهمم ؟

نترس کاری باهات ندارم . اگر بد کرده باشی دست دنیا بیکار نمی مونه . از من نگران نباش .

----------------------------

میدونی چیه ؟ تو که میدونی من همیشه از پنهان کاری هات سر درآوردم ، پس چرا بازم پنهان کاری می کنی ؟ الان باز یه عالمه دارم که بهت بگم ولی والله من که دیگه از رو رفتم .

----------------------------

میدونی اندازه هیچ کدوم دوست هام که برای دوستاشون ارزش دارن واسه تو ارزش ندارم . هرچی مقایسه می کنم میبینم من چقدر بی ارزشم . لطفا شعار نده که ارزش توی قلبه .

---------------------------

میدونی الان چند شبه از کار تا خونه گریه می کنم . میدونی چمه ؟ از جلوی جایی رد میشم که تو با گل و شیرنی پریدی توش . هی رفتی پارک کردی رفتی و اومدی . میدونی به همه جای پارک های اونجا نگاه که می کنم چشمام پر از اشک میشه ؟ من خیلی بدبختم که همه وجودم احساسه .

-------------------------

میدونی یادم نمیره که توی همون میدان ،  که الان هر روز از توش رد میشم بودم که بهم گفتی نیا . یادته ؟ آخه کم تحقیر شده بودم ، لازم بود یه کم هم تو تحقیرم کنی .

------------------------

یادته منو چه راحت فراموش کردی ؟ یادته ؟ بهتره نپرسم یادته ! بهتره بگم یادمه ، یادمه ، یادمه ، یادمه .

-----------------------

اندازه یه گربه خونگی هم نشدم که دل کندن ازش برات سخت باشه . نو که بیاد به بازار ،‌کهنه میشه دل  آزار.

------------------------

نگو که نمی خوای باهاش عکس بگیری ،‌نگو کیک نمیخری نگو کلاه بوقی سرش نمیذاری باهاش نمی خندی نگو فقط دو نفر میان کس دیگه ای نیست . بسه لطفا . قیافه من اینقدر به احمق ها شبیهه ؟

------------------------

میدونی وقتی شماره ات روی گوشی میفته یاده چی می افتم ؟ یاد اینکه شماره من چه شکلی توی گوشی تو ذخیره شده و شماره تو چه شکلی .

------------------------

میدونی دلم واسه چی میسوزه ؟ واسه یه آدمی که همه احساسش روحش وقتش وجودش زندگیش رو واسه تو گذاشت ولی تو همش کار داشتی وقتت باهاش جور در نمیومد.

------------------------

من خیلی بی عرضه ام ؟ خیلی زشتم ؟ خیلی به درد نخورم ؟ خیلی بدت میاد ازم ؟ اینقدر نفرت انگیزم ؟ چرا اینطوری کردی با من ؟ من چه بدی در حق تو کرده بودم ؟

-----------------------

یهویی سر رسیدی زدی همه چی رو خراب کردی . من روبه راه بودم ؟ مرسی که داغون تر شدم . یادت نبود من کیم ؟ چیم ؟ چه حسی دارم به زندگی ؟ چه روحیه ای دارم ؟ نمی دونستی علایقم چیه ؟ نمی دونستی از چی فرار کرده بودم ؟ چرا دوباره به سرم آوردی ؟ چرا تو به سرم آوردی ؟ هرچی کشیده بودم کم نبود واسم ؟ خبر نداشتی ؟ ندیده بودی چقدر زجر کشیده بودم ؟ تو بدترش رو چرا به سرم آوردی ؟

-----------------------

من از تو چی خواسته بودم ؟ خونه ؟ ماشین ؟ سفر اروپا ؟

واسه یه سینما رفتن و اینهمه تحقیر ؟ واسه یه ساعت بی دغدغه ،‌بی تلفن ، بی اس ام اس و اینهمه التماس ؟ واسه یه سیرک یه پارک یه جاده چالوس و اینهمه التماس اینهمه صبر؟

------------------------

واسه امشب بسه . سه دفعه رفتم توی رختخوابم از بغض دوباره نشستم گریه کردم و دوباره و دوباره . آخرش اومدم اینجا نوشتم و گریه کردم ولی شرمنده خودم شدم که گریه امونم رو میبره .

----------------------

یه دختر کوچولویی توی وجود من زندگی می کنه اسمش شادیه . خیلی عاشقه . عاشقه همه چی توی این دنیاست . خیلی حساسه هرچی باهاش حرف زدم که آروم بشه نمیشه . میدونی چی میگه ؟

زیادی بهش لگد زدی . همه جاش کبود شده . میدونی چطوری آدم کبود میشه ؟ اول یه درد سریع داره بعد از مدتی درد شدید میشه و کوفتگی اضافه میشه . مدتی میگذره جای کبودی سیاه میشه دیگه نمیشه بهش حتی نگاه کرد چه برسه به اینکه بهش دست زد . نم نم بنفش میشه ولی بازم دردناکه بعدا زرد میشه دورش بازم درد داره آخر سر تکه تکه بنفش و زرد ولی بازم درد داره این همه تغییر می کنه ولی بازم درد داره .

حالا یه قلبی دارم که حسابی لگد خورده حسابیه حسابیه . همه جاش سیاهه بنفشه زرده کوفته است .

همه جاش درد می کنه .

یادم نمیره جای پای دوستایی رو که لگد زدن .

--------------------------

کی گفته دوستی خوبه ؟ من به هرکی برسم میگم اگر هرکاری می کنن بکنن ولی دوست نشن .

---------------------------

آرزوی همه چیز به دلم مونده . من با کی شریک شدم ؟ با کسی که چی رو با من شریک شده ؟ با کسی که اصلا وقتی و یا چیزی برای شراکت داره ؟

--------------------------

رفیق ، بسه دیگه . سرمایه به سود که نرسید هیچ سر به سر هم نشد که هیچ ، زیان که شد هم هیچ ،‌حالا باید برم زندان . این شراکت برای من بود یا تو یا ما ؟ من که نفهمیدم شاید تو فهمیده باشی .

------------------------

شد یه روز بهت بگم آخر هفته ات رو با من باش و تو در لحظه بگی باشه ؟ لطفا کسی نخنده . حسرت به دل موندم .

----------------------

میدونی که گل نرگس دوست دارم ، الان باید یک سال شده باشه که واسم گل نخریدی . یادمه آخرین بار هم بعد از اینکه یه عالمه بهت گفتم واسم خریدی . به نظرت چقدر لطف داشته ؟

یادته هربار واسه خودم گل خریدم تو فقط توی گوشی تلفن بهم گفتی : مگه من مردم که تو واسه خودت گل میخری! نه عزیزم تو نمردی ، من مردم . آدم زنده رو فراموش نمی کنن . این آدم مرده است که بهش قول میدن و عمل نمی کنن .

--------------------

یادته قرار بود بریم کفش و مانتو بخریم ؟ فکر کنم ۲ سالی شده که من هی خریدم و تو هرگز یه بارم یادت نیومده بود که قول داده بودی باهام بیای.

-------------------

میدونم روز ۲۴ ساعته مقداریش رو خوابی مقداریش رو سر کاری و مقداریش رو ناچاری خونه باشی . تازه سهم خودت رو از این ۲۴ ساعت یادم رفته بود حساب کنم .

حالا من با این ریاضی ضعیفم می فهمم که وقت واسه من نیست تو که به نظرم از اولش هم فهمیده بودی.

-------------------

گیر کردم یکی منو نجات میده ؟

خدایا اگر بگم غلط کردم این فشار رو از دوشم برمیداری ؟ خدایا طاقت ندارم این فشار رو این روزها تحمل کنم .

اگر قراره زیر این فشار سکته کنم بمیرم پس لطفا زودتر ، نفسم بند اومده دیگه . طاقت ندارم .

-----------------

یکی واسه من دعا کنه . از خودم بریدم دیگه .

-----------------

اگر امشب بمیرم و بیدار نشم خیلی خوشحال میشم نمی خوام به جمعه برسم . پارسال فرار کردم رفتم از ایران امسال چه غلطی بکنم ؟

----------------

خسته شدم از بس با چشمای پر از اشک نوشتم .

----------------

۱۳۸۶/۱۱/۱۰


پيام هاي ديگران () | ۱٠ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

 

پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است

نه میتواند پرواز کند

نه بمیرد

(دانته)


پيام هاي ديگران () | ۱٠ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ- شادی |لینک به نوشته

مصیبت نامه

۱- دوباره شروع شد . دوباره تکرار شد . دوباره دارم میرسم . به کجا؟؟؟؟؟ چه سوالی ! به یه جای بد . من دوست ندارم این لحظه توی ذهنم مدام تکرار بشه ولی داره میشه ....

----------------------------------------------------------------------------------------

۲- میدونی چیه ؟ خیلی واضحه . دوستت ندارم . میدونی چرا ؟ اگه بگی نه بیشتر ...

----------------------------------------------------------------------------------------

۳- الان دفعه سومه که مینویسم  اما بک اسپیس کلمات را خورده . نمی دونم چطوری باید حرف دلم رو بنویسم . مینویسم ، پاک می کنم و از نو می نویسم و پاک میکنم. نمی دونم چی بنویسم . از بس سینه ام سنگین شده از غصه ، راه سبک شدن بسته است . وقتی پشت چراغ قرمز اشک از چشمام سرازیر میشه وقتی از خواب که بیدار میشم میخوام از بغض بترکم وقتی این فیلم تلخ از برابر چشمانم جمع نمیشه تو باشی چیکار می کنی ؟ چی میگی؟ .....

----------------------------------------------------------------------------------------

۴- یادته ؟ تو احتمالا خندیدی ولی من یقینا گریه کردم

یادته ؟ تو احتمالا امیدوار شدی ولی من یقینا ناامید شدم

یادته ؟ تو احتمالا سرگرم شدی ولی من یقینا بی حوصله شدم

یادته ؟

تو الان دوستش داری تو الان باهاش بازی می کنی تو الان وقتی نگاهش می کنی خودتو میبینی تو الان وقتی حرف میزنه از صوت صداش شاد میشی تو الان وقتی ازت بالا میره پرانرژی میشی تو الان وقتی غذا میخوره تماشاش میکنی تو الان وقتی داره دنیارو تماشا می کنه بهش توجه می کنی تو الان وقتی داره بازی می کنه بهش خیره میشی تو الان به افکارش به رفتارش به گفتارش به همه کارش با محبت نگاه می کنی فکر می کنی و رفتار می کنی

ولی می دونی چیه ؟

من دوست ندارم . دوست ندارم دوستش داشته باشی . دوست ندارم دوستش داشته باشی . دوست ندارم دوستش داشته باشی . دوست ندارم دوستش داشته باشی . دوست ندارم دوستش داشته باشی . دوست ندارم . ندارم .

دوست ندارم راجع به اون با یه نفر دیگه حرف بزنی مشارکت کنی اهمیت بدی .

خیلی گرفتارم وگرنه میرفتم یه جایی چند ساعتی فریاد میکشیدم . بابا آخه مگه من آدم نیستم ؟ میشه یه نفر به من بگه وقتی هیچکسی منو مجبور نکرده که تحمل کنم پس چرا بازم دارم زجر میدم خودم رو ؟ خودم رو گذاشتم وسط این بازی و بعد دردم رو سر تو میخوام داد بزنم !

میدونی چیه ؟ خیلی روزها حس کردم که من تنها کسی نیستم که توی قلب تو هستم . نمی تونم باور کنم حتی اگر قسم بخوری . نمی دونم چرا ولی این دیوار بی اعتمادیی بود که خودت به این بلندی آجرهاشو چیدی . من موندم پشت این دیوار با آجرهایی که روی هرکدومش تصویر یه خاطره تلخه .

بالاخره میرم . هم تو میدونی هم من . فقط کی؟ خدا کنه دیر نباشه . خسته شدم . باورت میشه که دیگه حوصله دعوا کردن هم ندارم ؟ چی بگم آخه ؟ همه رو بارها گفتم . گوشی بود که بشنونه ولی دلی نبود که بلرزه . گوشی بود که بشنوه ولی مردی نبود که انتخاب کنه . اقلا بگه انتخابی در کار نیست اقلا بگه تو انتخاب من نیستی . بابا اقلا بیا اینجا یه چیزی بگو . بگو انتخابی در کار نیست بگو من انتخاب تو نیستم بگو تو اصلا حال انتخاب نداری .

شایدم گفتی و من نشنیدم .

شایدم گفتی و من دلم نخواسته بشنوم .

امشب هرچی به ذهنم رسید و نوشتم را پاک نکردم فقط شماره زدم . دلم میخواد خیلی بنویسم . خیلی قلبم سنگینه . روحم می خواد از جسمم دور بشه بره یه جایی بشینه که دیگه از جلوی مکانها و آدمهایی که الان بهشون حساس تره عبور نکنه .

جمله هام به هم ربط ندارن ولی من می خوام بنویسم واسم مهم نیست بقیه چی فکر می کنن اینجا وبلاگ خودمه اینجا آخرین ایستگاهیه که میام توش میشینم و اشک میریزم . اینجا ماله خودمه اونم بدون اینکه خودم رو شماتت کنم توش حرف میزنم .

من هرگز توی عشق نتونستم به خونه آخر برسم . بلد نبودم مهره ها رو تکون بدم . بدتر از اون اینکه یاد هم نگرفتم که چه طوری بازی کنم . آخه دلی باز می کنم . اگر غیر از این بود خیلی وقت بود که بازی های زیادی رو برده بودم . بیچاره دلم به خاطر اینکه اول بازی به حرفش گوش می کنم باید تا آخر بازی تا لحظه ای که همه مهره ها رو از دست بدم زجر بکشه باید وایسه ببینه که همه مهره ها دارن از صفحه بیرون میرن فقط چون دلم گفته که دلی باز کن !‌

شاید یه روزی یاد بگیرم چطوری منطق بازی رو یاد بگیرم حالا تا اون روز من میبازم و کاری هم نمی تونم بکنم .

پشت این دیوار بلند ‌تو ایستادی و آروزی با تو بودن و این طرف دیوار من ایستاده ام با تمام تصاویری که تو خلق کردی . میدونم بی انصاف نیستی . قاعدتا نباید بگی که تصاویر رو تو خلق نکردی .

بیا رفیق بیا این داستان رو جمعش کن برو . من توی این سرمای تلخ ، توی این بهمن ماه بیشتر از اونکه تو رو دوست داشته باشم دوست دارم تنها باشم . دوست دارم بشینم و گریه کنم . خنده داره ولی بخدا گریه ام میاد . فقط حیف که هرچی گوله گوله اشکم میاد بدتر میشم .

ای بابا هرچی مینویسم تموم نمیشه .

من چه بخوام و چه نخوام تو دوستش داری . بین ما چند نفر من کم حق ترینم . حتی حق دوستی هم به گردنت ندارم چه برسه به چیزهای دیگه .

خدایا مرسی که به جرم اینکه قدرت بهم دادی ، به جرم اینکه میتونم از پس خودم بربیام ،‌به جرم اینکه تو خیلی چیزها بهم دادی که به بقیه ندادی ،‌ بنده های تو میتونن راحت از کنارم بگذرن . 

باشه

ناراحت نمیشم با اینکه واقعا ناراحتم . ولی گله نمی کنم غز نمیزنم . اجازه هست که گریه کنم ؟ اجازه هست که اینجا هرچی دوست دارم بنویسم ؟

یه شبی توی شبهای بهمن به تو گفتم باشه توی یه شبی توی همین شبهای بهمن پاداش این پاسخ را گرفتم . حقم بود . با انگشت زدم با مشت کوفتند .

۱۳۸۶/۱۱/۸


پيام هاي ديگران () | ۸ بهمن ۱۳۸٦ :ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

برای زنی که نفرتم را با نفرینش از دل بیرون خواهم کرد

چیزی نمونده که آفتاب غروب کنه . چیزی نمونده که گروهی از بندگان تو بر سر سفره های رنگین نشسته و بنام تو لب از اطاعت باز کنند . خدایا به حق همون لحظه ای که بر تمام بام ها صدای بانگ بزرگی تو از گلوی بنده ای برمیخیزد , به حق همون لحظه ای که لب تشنه ای , جرعه ای آب می نوشد , به حق لحظه ای که فرشتگان به حساب نیک مومنین کلامی می نویسند , بگذار تا کینه او را بر دل بگیرم . بگذار تا حق این حس تلخ و فروخفته را به جا آورم , بگذار همین یک بار عطش انتقام را در خود فرونشانم . خداوندا , به حق تمام لحظه هایی که اشک از دیدگانم فرو ریخت بگذار کینه اش را بردل نگهدارم و بر او فرو آورم .


تو حق خود را می بخشی , می دانم ,
ولی من این حق را دارم که نبخشم , و نمی بخشم .

به حق لحظه ای که مرا آفریدی , نفرین می کنم و تو اجابت کن .

بیست و پنجم شهریورماه هشتاد و شش ساعت شش غروب


پيام هاي ديگران () | ٢٥ شهریور ۱۳۸٦ :ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

برای روزهای دلتنگیم

حالا من موندم با یه راهی روبه رو ، که به خیال خودم خیلی طولانیه . شایدم خدا بخواد و کوتاهش کنه . 

-----------------------------------------------

 با احساس خودت بازی کردی دختر،  

‌همون روزی که بهت گفتم :

 شادی ....... بگو نه ، و تو گوش نکردی رو یادته؟

از اول هم می دونستی که داری میری توی یه راه سنگلاخی به دنبال هزاران هزار هیچ ! حالا به همه همه همه هیچ ها رسیدی ؟

من خیلی وقته کم آوردم . خیلی وقته . دیگه نمی خوام کسی رو ببینم . دلم می خواد تا روزی که وقت دارم بشینم توی یه سه کنجی و گریه کنم . داستان تلخی بود و من با اینکه می دونستم این قصه قشنگ نیست رفتم توش تا یه کم بازی کنم . دختر کوچولوی درونم ، دیگه بازی نمی خواد . گواینکه از اولش هم طفلکی بازی نکرد . اما حالا یه جوری دلش گرفته که باور کردنی نیست . کودک درونم از من فراری است .

خدا جونم ،‌میشه این دخترک رو در آغوش بگیری تا آروم بشه ؟ خدا جونم ،‌من می خوام بیام توی بغلت ، میشه دستاتو باز کنی ؟ خدا جونم ، یه جوری کمکم کن تا زودتر گریه ام بگیره زودتر آروم بشم زودتر به زندگی ام برگردم زودتر فراموش کنم زودتر .......

خدایا خیلی دوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا خیلی نزدیک ؟؟؟؟؟؟؟

بیست و چهارم تیرماه هشتاد و شش ساعت شش و بیست و هفت دقیقه عصر


پيام هاي ديگران () | ٢٤ تیر ۱۳۸٦ :ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

واسه دلم !!!

یک ضرب المثل پرتقالی می گوید:

پا همیشه همونجایی میره که دل میره


پيام هاي ديگران () | ۱۱ تیر ۱۳۸٦ :ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

من موفق هستم

اگر مي خواهيد به موفقيت ادامه دهيد وقتي همه چيز خوب پيش مي رود يک دفعه تغيير کنيد. ( ومن موفق هستم چون تغییر داده ام همه انچه را که خوب پیش میرفت)

 

برای همین زود برگشتم . اینجا خانه احساسات من است و من اگر با احساساتم رو برو شوم پیروز هستم نه اینکه از ان فرار کنم . بالاخره باور کردم که ، من ، باید برگردم و به دنبال راهی جدید از پی سرنوشت خویش باشم .

نهم تیرماه هشتاد و شش ساعت نه و بیست دقیقه شب

(اولین تغییر نوع نوشتن تاریخ و ساعت است )


پيام هاي ديگران () | ٩ تیر ۱۳۸٦ :ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

افلاطون میگه :

افلاطون ميگه: اگه با دلت چيزي يا كسي رو دوست داري، زياد جدي نگيرش چون ارزش نداره به اين علت كه: كار دل دوست داشتنه، درست مثل كار چشم كه ديدنه! اما اگه يه روز با عقلت كسي رو دوست داشتي و عاشقش شدي، بدون كه داري چيزي رو تجربه مي‌كني كه اسمش عشق واقعيست!


پيام هاي ديگران () | ۸ تیر ۱۳۸٦ :ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

خدانگهدار

و اكنون

 با تو

و با همه

خاطراتت

خدانگهدار

خسته ام و مدتي به اينجا نخواهم آمد.۳/۴/۱۳۸۶


پيام هاي ديگران () | ۳ تیر ۱۳۸٦ :ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

اعترافات یک زن

گاهی زن ها در نقطه ای قرار میگیرند که فقط به خودشون فکر می کنند و ازاونجایی که فکر می کنند طرف مقابل که معمولا مرد است و زورمند تر است ، پس اونها راهی ندارند جزاینکه از حربه های زنانه ای(که شاید بعضی ها مثل خودمن بهش اعتقادی نداشته باشیم) استفاده کنند تا حریف را به زانو دربیاورند و فکر می کنند که اینطوری به هدفشون میرسند. این کاری است که من هم انجام میدهم و همیشه و همیشه وقتی این بلا رو سر خودم و تو می یارم حتی در لحظه های مجادله ، باور کن از خودم بدم میاد که چرا نمی تونم بدون این سلاح پردافعه با تو حرف بزنم . هرگز ازاین کاری که به هر حال پیش آمده و من انجامش دادم احساس رضایت نداشتم و مدام خودم را شماتت می کنم که تو که می دونی داری تخریب می کنی ، پس ، صبر کن ، حرف نزن ، ..... 

می دونم که تو هم ناراحتی و در جایی هم ناراحتی ات را نمی نویسی ولی من می خواهم اینجا به نفع تو بنویسم . 

دارم می سازم ولی تو خرابش می کنی .

دارم توجه کنم ولی تو نگاه نمی کنی .

دارم وقت تنظیم می کنم ولی تو ول می کنی میری.

دارم به تو فکر می کنم ولی تو به افکار من توجه نمی کنی .

دارم توی متن با تو راه میرم ولی تو داری به حاشیه ها فکر می کنی .

دارم به لبخند تو فکر می کنم ولی تو به سکوت من توجه می کنی .

دارم برای تو هدیه میارم ولی تو به خریدهای دیگه من فکر می کنی .

دارم درسکوت به مسیر یک گردش فکر می کنم و تو بافریاد عجولانه ات مسیرم را عوض می کنی .

دارم به سوی تو می آیم ولی تو حرف هایی می زنی که من بر می گردم .

دوست داری بازهم از دل تو بنویسم ؟ دوست داری بنویسم که میدونم وقتی ناراحتت می کنم چقدر عمق این اثر زیاده ؟ دوست داری بنویسم که میدونم وقتی آرام هستم چقدر تو هم دوستم داری؟ دوست داری بنویسم که میدونم وقتی یک کار کوچک می کنم تو همیشه به یاد داری ؟ دوست داری بنویسم که تو خیلی همیشه منو تحویل می گیری ؟ حتی موقع هایی که بداخلاقم ؟ دوست داری بنویسم که می دونم که تو درخیلی از این اتفاقات خودتم تسلیم زندگی بودی ولی من باکم صبری هام تورو رنجوندم ؟

دوست داری دیگه چی بنویسم ؟

من الان دوست دارم با صدای بلند ، با خط خوش ، با رنگی زیبا و با لحنی عاشقانه برات بنویسم که :

خیلی دوستت دارم


پيام هاي ديگران () | ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ :ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

اومده بودی که اینطوری ٫ کنار من باشی؟

مگه یه آدم چقدر میتونه توی عشق اینقدر بد شانس باشه . من توی این معقوله اگه بگم نفر اولم دروغ نگفتم .

این قصه آدمیه که واسه تنها نموندن به هر آدمی خیره میشه . فارغ از اینکه این آدم کیه ؟

من می خوام حقم را ، حقی را که سالها بخشیدم و تازه بابت خواستنش همیشه متهم هم شدم بگیرم . الان تمام این حق ها دارن دارن آب میشن و از چشمام سرازیر میشن . 

با توام ، میشه بگی واسه چی اومدی این وسط ؟ برای چی منو از وسط اون سرگردونی آوردی توی این سرگردونی جدید؟ آخه یکبارم که شده یه جوابی بده که دلم نسوزه . من از تو چی خواستم که نتونستی برآورده کنی ؟ فکر کردی تاحالا؟ من چی خواستم ؟ تو ساده ترین خواسته ها را رو هم رد کردی . همیشه ساده گفتی : عمل کردنش به آسونی گفتنش نیست . تو همیشه با دنبال کردن خواسته های خودت منو چقدر ساده کشتی . می فهمی چی میگم که ؟ می خوام اینجا ،‌همین جا که دیگه مال خودمه فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد بکشم . می فهمی ؟ می خوام یه جوری فریاد بزنم که دلم باز بشه . دلم برای چی باید اینجوری آتیش بگیره ؟ برای چی باید تو بری دنبال خواسته هات و منو زجر بدی ؟ بیا یکبار بنویس توی این چند سال تو چه کارهائی کردی که با ذات دوستی منو تو صد در صد مغایر بوده و من چه کردم ؟

هر جا رفتم ، به هر کی خواستم ، نتونستم چیزی از تو بگم . یادته توی وبلاگم هم حصار دورم کشیدی ؟ من می خوام بیام بیرون . دارم خفه میشم .

دلم می خواد هر چی به ذهنم میاد بنویسم . بنویسم که همیشه تنها همه جا رفتم . تنها خرید کردم . تنها سفر رفتم . تنها موسیقی گوش کردم . تنها رفتم بارون دیدم . تنها رفتم دریا دیدم . تنها رفتم دکتر . تنها رفتم کلاس . تنها گریه کردم . تنها خنده کردم . تنها سینما رفتم . تنهائی با تو دعوا کردم . تنهائی آشتی کردم .

قرار بود تنها نمونم . یادته ؟ اما یادمه نگفتی چه جوری.

چه شب ها بی تو سر کردم .............

تو اون شب ها کجا بودی ؟ ...............

من حتی نمی تونم ...............  خدایا یه جائی هست که من بیام فریاد بزنم . اینجا هم نمیشه . اگه مردم یادت باشه منو یه روزهائی چنان آزار دادی که اگه من هم ببخشم ، اون روزها یه حقی به گردن تو داشتند که تو بابتش بهشون بدهکاری . یه روزهائی توی غروب حرف هائی به من زدی که بابت آزار دادن من باید جواب تمام انرژی اون روز را بدی . من ساده می کنم این مسئله رو . از حقم گذشتم . یادت باشه ولی حق دنیا رو من نمی بخشم . بابت روزهائی که واقعا واقعا واقعا واقعا منو زجر دادی ....... اگه چیزی نگم بهتره .

دلم را خیلی وقته شکستی و هر وقت صدات زدم که بیا این دل بند زدن می خواد اومدی و خورد ترش کردی . یادت رفتنی نیست همونطور که آسیب هات رفتنی نیست . اما این روزها میگذرند و تو بالاخره وقت فکر کردن پیدا خواهی کرد .

گرگی که مثل بره سر بریده شد ! منم .

۱۳۸۶/۲/۲۳ ساعت ۱۹ همون موقع که تو دنبال کارهای خودت بودی. با اینکه گفتم می خوام باهات یک ربع حرف بزنم. این دل دیگه بند زدن نمی خواد . خاک انداز می خواد جمش کنم.


پيام هاي ديگران () | ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ :ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته

من نامرد... تو مرد!

این مطلب بطور مستقیم از وبلاگ مرید عشق برداشته شده است.
این داستان بامزه س... فقط همین...اگه از بعضی گیرهاش بگذریم ارزش فکر کردن به اصل ماجرا رو داره...

 دو نفر بودن که تو دوران خدمت باهم کلی رفیق شده بودن ...
خدمتشون تموم میشه اما بازم با هم تماس داشتن،یه بار یکیشون زنگ میزنه به اون یکی و بهش میگه بیا شهر ما ، اونم قبول میکنه و میره ...
میره تو شهر اونا دوستش میگه هر دختری میخوای اینجا انتخاب کن تا برات بگیرم ...
خلاصه اونم ندونسته دوست دختر پسره رو انتخاب می کنه ولی دوستش کمک میکنه اونو براش میگیره ...
با زنش برمیگرده شهر خودشون و زندگی میکنه ...
دوست اولی هم تو شهر خودش میمونه . بعد از یه مدت معتاد میشه ، هیچی هم نداشته . یاد دوستش می افته که خیلی بهش لطف کرده بود . میگه اون دوست قدیمیه ، میرم پیش اون ، حتما کمکم میکنه ...
میره اونجا در خونه دوستش ، اونم تا اینو میبینه که معتاد شده تو خونه راش نمیده و پرتش میکنه بیرون ...
اینم که معتاد شده بوده کلی ناراحت میشه از این کار دوستش و میره پارکی که اون نزدیک بوده ...
میبینه دو تا دزد دارن با هم سر تقسیم 200 هزار تومن پول دعوا میکنن
اینم میره اونجا ، آخرش به این نتیجه میرسن که 200 تومان رو بدن به این معتاد و خودشون دعوا رو تموم کنن و برن...
200 تومان رو برمیداره میاد بره یه دفعه یه یه ماشین جلو این میزنه رو ترمز . یه پیر زن از ماشین میاد بیرون و معذرت خواهی میکنه . یه کم با هم حرف میزنن ، پسر هم داستان خودش و دوستش رو براش تعریف میکنه، پیر زن هم ازش میخواد که بره بیاد پیش پیر زن زندگی کنه تا بهش کمک کنه . بعد از یه مدت اعتیاد خودش رو ترک میکنه . پیر زن هم یه دختر براش میگیره...
موقع عروسی میشه پیر زن بهش میگه نمیخوای اون دوستت رو دعوت کنی ؟! پسر هم میگه نه ، با اون کاری که اون در حق من کرد نه ...
پیر زن باهاش صحبت میکنه که ببخشه و دوستش رو هم دعوت کنه ...
میره در خونه دوست قدیمی تا کارت عروسی بده ...
دوستش رو صدا میکنه ، دوستش میاد دم در ...
بهش میگه :
من مرد ، تو نامرد
اومدی تو شهرمون نامزد خودم رو برات گرفتم ازدواج کردی رفتی
من مرد ، تو نامرد
معتاد شدم کمک خواستم کمک نکردی
من مرد ، تو نامرد
عروسیم شده ، با همه اون کارات دعوتت میکنم


دوستش هم برمیگرده میگه :
من نامرد ، تو مرد
معتاد شدی رات ندادم خونه ، تا جلو دوست دختر قدیمیت ضایع نشی و نبینت
من نامرد ، تو مرد
داداشام رو فرستادم تو پارک تا به بهونه دزد بودن 200 تومان پول بهت بدن
من نامرد ، تو مرد
مادرم رو فرستادم دنبالت تا کمک کنه ترک کنی
من نامرد ، تو مرد
خواهر خودم رو گذاشتم که باهات ازدواج کنه
من نامرد ، تو مرد
هرچی که خواستی بهم گفتی
من نامرد ، تو مرد
....

 

پی نوشت: به خدا فقط خداست که میتونه همه چیو ببینه و قضاوت کنه... یه مطلب به نقل از نهج البلاغه خوندم خیلی جالب بود: در گفتن عیب کسی شتاب مکن شاید خدایش بخشیده باشد... خدا ما را بیامرزد...و عزیز از دنیا برویم...آمین!


پيام هاي ديگران () | ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ :ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ- شادی |لینک به نوشته